از لحظه ی که روز رفتنم رابه افغانستان تعیین
کردم، وقت با من سر لجاجت را گرفت، ماه ها، هفته ها، روز ها، ساعات و دقایق حالت
مرگ را اختیار کرده بود و هیچ نمیگذشت – طوریکه در رکود شمارش ایام و لحظات شکنجه میشدم.
بعد از گزراندن چندین محشر - سر انجام بر رکود زمان غلبه کرده و بی درنگ،
اسیر سکوت مرگبار مکان شدم، 22 جوزا از میدان هوایی ملبورن (به اتفاق خانم و
فرزندانم) در طیاره نشستیم، تصور میکردم طیاره زیر سرعت سنگپشت، هوا را می پیمود،
انصاف بدست شما، فاصله ی 10 – 12 هزار کیلو متری با چنان سرعت چگونه باید طی شود؟
از کواله لامپور به آنسو، در طیاره ای که مال
شرکت هوایی «پی آی اِی » پاکستان بود، نشستیم، آنجا بود که اخلاق، روحیه، تعارف و
خدمات بسیارمتفاوت را تجربه نمودیم، در وسط راه رسیده بودیم که مشاجره ی دراز و
پیوسته میان خدمه و آمر پرواز درگرفت، آنها به زبان (اُردو) از هم به انتقاد و
گلایه میپرداختند – اولی میگفت: ترا با مهربانی و مدارا (فرزند) خطاب میکنم و تو
از مهربانی های من سوء استفاده نموده و شیرک میشوی، دومی میگفت: هیچ غلطی نکرده ام
و تو بی موراز من انتقاد نموده و بر من منّت میگذاری، سومی و بی طرف - در نقش
میانجی از دومی میخواست تا از اولی عذر خواهی نموده و همینطور مشاجره را پایان
دهد، اما او در جواب میگفت: از گناه نا کرده چرا باید عذر خواهی کنم؟. از برکت
نزدیک شدن به میدان هوایی کراچی و کثر ارتفاع طیاره مشاجره به پرواز های آینده
موکول گردید – از طیاره بیرون شدیم، پیش از اینکه خروجی را بزنند، از ما خواستند،
فورمه ی را که در آن از محل بود و باش ما پرس و جواب میشد، خانه پوری کنیم، خواستم
آنرا پر کنم، گفتند قلم ات را بده تا ما آنرا خانه پوری کنیم، قلمم را که دکمه،
سرپوش، کمر بند و اطراف نوکش رنگ طلا داشت و کسی برایم تحفه داده بود به یکی از
آنها دادم - سه نفر بودند و چهارفورمه و یک قلم. یکی مصروف پر کردن فورمه شد، دومی
و سومی دنبال قلم میگشتند. تمام چهار فورمه با یک قلم خانه پوری شدند و قلم دوم و
سوم یافت نشد، از من «با التماس و تملق» خواست تا به آنان شیرنی بدهم، گفتم یعنی
چه؟ گفتند برایت سه نفره زحمت کشیده ایم، پول چای ما را که بدهید! گفتم کار خویش
را انجام داده اید. گفتند این کار شما بود! گفتم شما برای این کار داو طلب شدید و
حالا از من پول میخواهید؟، این که درست نیست! گفتند حداقل قلمت را که نزد ما
بگذار! گفتم معذرت میخواهم.
از
تمام پاکستان به خصوص کویته، فقر و فساد،
مرگ و و حشت می بارید – سایه ی مرگ و وحشت بر تمام سیمای زندگی مردم مستولی بود،
آدم خواران عابرین و اجتماع را به مسلسل
میبستند، باور مردم بر این بود که آجانس های «آی اس آی و حاکمان نظامی پاکستان» مسؤل این دهشت افگنی
ها اند.
اقلیت هزاره که در دو نقطه ی بروری و مری آباد
کویته مسکون اند، به دلایل قومی، مذهبی و وضعیت اجتماعی شان به شدت آسیب پذیرند،
این گروه قومی که در نتیجه ی مظالم امیر عبدالرحمانِ خون آشام در بلوچستانِ
پاکستان متواری، و در آغوش «مردارکوه» که بعد ها
بنام مری آبادمشهور گردید، مسکون شدند، قومیت هزاره که از خود در پاکستان
سر زمین آبایی ندارند، بخشهای از مناطق مری آباد، و تمامی منطقه ی بروری را از
بلوچ ها با پول خریداری نموده اند و در مرور زمان منطقه ی قابل ملا حظه را با
جمعیت قابل ملاحظه تشکیل داده اند که به باورمن از این رهگزر تحمل آن برای بلوچ ها
دشوار است. عناصر نژاد پرست بلوچ خشمگین اند و با نادیده گرفتن قانون باور دارند
که هزاره ها زمین های اجدادی آنها (بلوچها) را تسخیر نمو ده اند – بلوچ ها از
ادامۀ این روند نیز به جِدّ وحشت دارند،
از این رو با اقلیت قومی هزاره سر خصومت را گرفته اند.
از لحاظ اقتصادی، هزاره ها توانسته اند موقعیت
های برتر را در بده و بستان های تجارتی در برابر حریف های پشتون خویش بدست آورند.
این مسله را وقتی پشتون ها در تناسب جمعیت خویش با جمعیت هزاره ها سبک و سنگین
میکنند، تحمل نمیتوانند.
از دیدگاه مذهبی: عوامل فرقه گرای هزاره، روایات
مبنی بر نکوهش و حتا دشنام آمیز و تلعین پیشوایان اهل سنت را دامن میزنند، این
گروه زیر نام یک سازمان تند رو و متعصب، (بنام سازمان طلبه های امامیه) که گرایش
ایرانی دارند و خمینی را در حوضۀ دینی و سیاسی پیشوای خویش میدانند (آیت الله
خمینی اظهار نظر های برانگیزندۀ را در کشف الاسرار خود در مورد عمر پسر خطاب - پدر
زن و خلیفۀ دوم پیامبر نموده اند) عناصر ایران گرا و فرقه گرای هزاره در کویته
شعار ها و خواسته های سیاسی ایران مبنی بر "راه قدس از کربلا میگزرد"،
راه اندازی راه پیمایی روز قدس در آخرین جمعۀ ماه رمضان هر سال، آزادی قدس و پس
گرفتن اراضی فلسطینیان از اسراییل را از یک طرف مطرح و بلند میکنند و از طرف دیگر
تنفر و تعصب مذهبی شیعه وسنی را دامن میزنند.
آقای
حسن الله یاری به اتفاق چند ملای ایرانی و افغانستانی یک بر نامۀ تلویزیونی را زیر
نام «شبکۀ اهل بیت» از آمریکا اداره میکند که در سراسر بر نامه های آن از جنجال
های میان قبایل بنی هاشم و بنی امیه، از نزاع های خلافت علی ومعاویه و از کردار ها
و گفتار های عمر فرزند خطاب و... با زبان آتشین و تحریک آمیزسخن میراند، او با این
کار خود تنفر و تعصب را میان پیروان فرَق شیعه و سنی عمیق تر و جدی تر میکند - این
کار آقای الله یاری که برای اسلام گرایان افراطی به شدت انزجار آفرین است، بهانۀ
دیگری را به دست بنیاد گرایان قومی و مذهبی پشتون و بلوچ در پاکستان میدهند، تا بر
هزاره ها در کویته حملات بیشترمرگانه نمایند.
به باور من این حملات مرگبار، اگرچه بدون شک
توسط بنیاد گرایان قومی و مذهبی قبایل پشتون/بلوچ صورت میگیرند مگر از حمایت
تسلیحاتی، سازمانی و مالی سازمان مخوف «آی اس آی» نیز بهره مند اند. از یک دید گاه
حتا میشود مدعی شد این بنیاد گرایان خود از اعضای سازمان «آی اس آی» و پلیس اند.
به این دلیل که: بعد از برچیدن شمار زیادی از سران اقتصادی و سیاسی و سپس افراد
عام هزاره های کویته هنوز یک مظنون هم باز داشت نشده است.
علاوه به دلایل که در بالا ذکر گردید، کتله ی
قومی هزاره در پاکستان که مرکب از شهروندان پاکستانی و مهاجران افغانستانی اند، به
دلایل تعیینات اشتباه روابط سیاسی/اجتماعی خویش با بلوچها، پشتون ها و حکومت
پاکستان و همچنین موقعیت جغرافیایی وعدم تعادل جمعیت خویش نیز در بی پناهی و بی
دفاعی شدید بسر برده و عمیقن آسیب پذیرند.
در ایران مردم نفس تنگ است
از میدان هوایی کویته پاکستان سوار طیّاره شده و
در "فرود گاه" زاهدان پیاده شدم، هنگام دخولی زدن در صف ایستاده بودم،
یک افسر با چهرۀ عبوس از من خواست در صف دیگری ایستاده شوم، در صف دیگر ایستادم و
دقایقی نگذشت، که افسر دیگری با روحیۀ گرفته مرا در صف که اول ایستاده بودم
رهنمایی کرد، این کار دو سه مرتبه تکرار شد و از این بی رویه گی آنان متعجب شدم –
البته حدس زدم که «مانند کارمندان - پی-آی-اِی» آن روز میان کار مندان فرودگاه
زاهدان ایران نیز با ید کدام شکر آزاری ای رُخ داده باشد، خیر، کاسه و پیاله بدون
سرو صدا نیست!
مقصدم تهران بود، از یکی پرسیدم تکیت برای تهران
از کجا بگیرم، با کدورت و سردی اشاره کرد: آن سو، آن سو رفتم و نبود، از دیگری
پرسیدم او نیز قهر بود اشا ره کرد: این سو، این سو رفتم هم نبود، تا اینکه خودم یک
آجانس را یافته، از شخصی که در آنجا نشسته بود، بعد از سلام خواستم برایم تکیت
تهران را بدهد، سرش را تکان داد، گفم برای تهران تکیت میخواهم، بازوانش را بلند
کرد، کمی مکث کرده و گفتم: "آغا، یِه بلیت واسه تهرون میخام" همین را که
گفتم، بیدرنگ دست بکار شد و گفت: نود و دو تومان. هزار تومانی را پیش اش گذاشتم،
به طرفم نگاه کرد و گفت: نود و دو تومان میشه، گفتم ببخشین میده ندارم این
هزارتومانی را بگیر و نُه صد و هشت تومان بمن پس بده. بستۀ پولم را که در دست
داشتم، از دستم گرفت و نزدیک به نیم آنرا گرفته و در مقابل چشمانم شمار کرد «نود و
دو هزار تومان» و گفت: این قدر میشه.
از آنجا نیز پرواز و در فرودگاه مهر آباد تهران
فرود آمده و بعد از چند قدم حرکت به طرف در بیرونی، یکی از چند خانمِ جوان، با
چهرهای بشاش مگر غرق چادر های "مشکی" (در ایران اسلامی به هر رنگ سیاه
اگر سیاه بگویند، میگویند، مگر به چادر سیاه، چادر مشکی میگویند) از استقبالیۀ
نمایندگی تاکسی مرا صدا کرد و گفت تاکسی میخواهید؟ گفتم بلی. برای کجا؟ حسن آباد
خالصه. پانزده تومان، خوب فهمیدم که منظورش پانزده هزار تومان است. گفتم زیاد
گفتید. گفت: کم نمی شود، گفتم: من بی خبر نیستم، تا آنجا باید ده هزار تومان باشد،
نرخ نامه را نشان داده و گفت نرخ بالا رفته، گفتم همین ساعت بالا رفته؟ گفت از
ساعت دوازده شبِ گذشته، و ادامه داد: حکومت مارا می شناسی؟ از ترس نفسم قید شد -
زندان اوین یادم آمد و باخود گفتم همان لباس شخصی های حزب الله، سار الله و سپاه
که میگفتند اینها بوده! در جوابش با قدری مکث و لکنت، با لحن برائت آمیزگفتم: بلی،
خدا این نظام را حفظ کند امشاألله، در حالیکه جبینش گره بسته بود، با لحن
بیزارانه، دستانش را موازی با پشت زانوی اش پهن کرده و به طرف زمین اشاره کنان
گفت: نه نه! اون یارو رامیگم – رئیس جمهور ما، گفتم اورا هم خدا حفظ کند، با لحن
درشت گفت: خدا بکشد اش، هر روز قیمت هارا بالا میبرد وما حیران میمانیم که مشتری ها را چگونه قانع
کنیم.
در
تاکسی نشسته و دیدم کسی قوانین ترافیکی را هرگز احترام نمیکند، مرگانه موتر وانی
میکنند، درهر چند کیلو متری یک تصادم را می دیدم، "نظام" که سرگرم جمع
آوری کردن آنتن های ماهواره ای از پشت بام های مردم است، سرگرم معاینه و مداقّۀ
چادر های "مشکی" است تا مبادا خواهران بی حیا چادر کوچک برسر کنند و
مردان فراتر از جبین و گونه های شان را ببینند و در نتیجه "امام زمان
جگرخون" شود – نظام باید اولویت هارا در نظر بگیرد، نظام امید وار است تا قبل
از انقلاب مهدی و یا حد اقل تا 2111 به مشکلات قوانین ترافیکی رسیدگی کند.
در سایۀ
نظام جمهوری اسلامی، زنها در زیر حجاب اسلامی و ورای، چهره و شخصیت خویش، با
شخصیتِ ساخته و پرداخته شده ی یک دیدگاه خاص و مر دانه، سر به زیرزندگی میکنند و
نفسهای شان تنگ است، آنها از طرز پوششِ تعیین شده توسط نظام مردانه و زورگو،
دکماتیسم و جزم گرا، بیزار و متنفر اند- با وجود آن، در ادبیات ولایی بیشترین
کاربرد را اصطلاح «مقام والای زن» دارد!.
مهاجرین افغانستانی در ایران اسلامی شکنجه می
بینند اوضاع مهاجرین افغانستانی در ایران
بطور روز افزون رو به بدی است، آنها را در کل میتوان به دو گروه «متأهلین و
مجردین» تقسیم کرد، هر یکی از این دو گروه نام برده مشکلات جدی و غمبارِ خود را
دارند. در پهلوی یک کابوس لایتناهی (خروج اجباری) مجردین از نظر محیط زیست حالت غم
انگیزِ دارند، آنها در شرایط کار گری (کارهای پست و شاقه، با مزد ناچیز) در محل
کار های خویش (زراعت ها، دام داری ها و تعمیر های زیر کار) بدون هر نوع تسهیلات
زندگی، به زندگی نا گوار و رقت بار خویش ادامه میدهند که بسیار جای تأسف است. اما
آن گروه از مهاجرین که با خانوادۀ شان زندگی میکنند، دایم با مسایل ومشکلات صحی و
تعلیمی دست به گریبان اند – طوریکه برای هر امرِ به هر اداره ی که میروند، بهانه
های رنگارنگ راپیش پای شان میگذارند - چنانچه یکی از آنها (مهاجرین متأهل) برایم
تعریف کرد: برای یک کار اندک روزها بیکاری میکشیم، از این اداره به آن اداره
سرگردان میدویم، سر انجام هیچ کاری از پیش نمی رود و از نا امیدی، گلوی مارا بغض
می فشارد و به گریه می افتیم.
در مورد اقامه: کمیساریای عالی ملل متحد برای
پناهندگان، به مسئو لیت های خود نمیرسد و محدودیت های عمل نیز بر آن از راه های
غیر مستقیم وضع میگردد، از طرف دیگر، مهاجرین از مراجعه نمودن به دفاتر ملل متحد
برای رفع مشکلات پنا هندگی و رساندن شکایات شان ترس دارند، آنها میدانند کا اگر
مشکلات خود را جدی و قانونی مطرح کنند، از طروق مخفی بلای بر سرش خواهند آمد، از
یکی از آنها پرسیدم: چه میشود اگر شما... مشکلات خود را جدی و قانونی پیگیری
نمایید؟ گفت: با یکی از مسئو لین آن (کمیساریای عالی ملل متحد برای پناهندگان) این
را مطرح کردم، در جوابم «تلویحن» گفت: در آن صورت (جدی مطرح نمودن مشکل خود) بلای
را بر سر تان خواهند آورد. گفتم مگر چگونه و چرا چنین است؟ گفت: .... آخر این
ایران جان است!
تبعیض تیره وسیاه
در یک خانواده: زن ایرانی، شوهر افغانستانی و
اولاد های شان بی هویت. دختر همین خانواده با پسر ایرانی ازدواج نموده و صاحب فرزند
شده اند، آن فرزند، هویت ایرانی دارد. باز پسر همین خانواده با دختر ایرانی ازدواج
نموده که فرزند شان بی هویت است، چنین حالت بی نهایت درد ناک نیست؟
چند روز قبل از برگشتنم چندین بار به چندین
آجانس مربوطه (شرکت آسمان) برای تأیید پروازم «از زاهدان تا کویته» تلفن کردم، هر
بار در جوابم میگفتند که آنها (پاکستانی ها) اصلن جمع کرده، میپرسیدم یعنی چه؟
میگفتند: اصلن به طرف پاکستان پرواز نیست!، از آنجا در پاکستان زنگ زده میپرسیدم
که چنین چیزی حقیقت دارد؟ میگفتند نه – حیران و متعجب مانده بودم، سرانجام و
ناگزیر بدون تأیید پرواز عزم زاهدان کردم.
روز برگشتنم، از یک تاکسی وان پرسیدم: تا میدان
هوایی به چند میبری؟ نفهمید و سرش را تکان داد، بعد از مکث کوتاهی گفتم: تا فراز
گاه قهر آباد، گفت فرود گاه میروید: گفتم نه. پس کجا؟ گفتم: فراز گاه! آقا فراز
گاه چیست؟ گفتم: از آنجا که هوا پیما ها بلند میشوند. گفت: همانکه فرودگاه است
دیگه!. قصه کوتاه، تاکسی وان مرا تا فرودگاه مهر آباد تهران، که من آنرا به خطا،
فراز گاه قهر آباد تهران خوانده بودم، در حقیقت همان میدان هوایی مهر آباد تهران،
رساند و از آنجا به قصد زاهدان پرواز کرده و در فرود گاه زاهدان فرود آمدم، نزدیک
ده شب بود، یک تاکسی وان از من پرسید کجا میخواهید بروید؟، گفتم هوتل، گفت:
بنشینید، گفتم به چند؟ گفت: شش هزار، گفتم: زیاد نگفته باشی،گفت: پنجصد تومان
تخفیف میدهم که مهمان هستید، به تاکسی نشستم در طول راه بمن گفت: من آدم خدایی
هستم و از راه حلال رزقم را بدست می آورم، از آن آدم های دروغگو و فریب کار نیستم،
خدایم مرا رزق حلال و فراوان از راه راستی ام داده...
مرا در یک هوتل پیاده کرد و تا استقبالیه همراهی
ام کرد، با مستخدم استقبالیه کلماتی را زمزمه کرد، و او (مستخدم استقبالیه) برایش
مبلغ پول داد. بیست و دو هزارتومان کرایه اطاق هوتل پرداختم، نمیدانم مطابق نرخ
گرفته بود، یا بیشتر، فردای آنشب، اول صبح (پیاده) برای تأیید تکیتم در آجانسِ
شرکت آسمان رفتم و این بارگفتند: جای نیست، ناگزیر و نا امید، باخود گفتم باید
یکبار میدان هوایی بروم، از استقبالیه هوتل خواستم که برایم به نرخ مناسب تاکسی
بگیرد، تاکسی آمدو تا میدان هوایی از من فقط یکهزار و پنجصد تومان گرفت – آنگاه
دانستم که خدا جو و راست گو یعنی چه؟
در ترمینال برای گرفتن (بوردینگ پاس) در صف
ایستادم تا نوبتم رسید، تکیتم را نشان دادم، با صدای کبر آمیز برایم گفت: تکیت تو
"او کی" نیست، آنجا بنشین! گفتم من که مقصر نیستم، در تهران بارها زنگ
زده و خواستم تکیتم را "او کی" کنند، در جوابم میگفتند... به سخنانم
اعتنای نکرد، گویا مخاطب ام سنگ بود. از اول تا آخر مراحل کار مسافران، زنی را
دیدم - زار زار میگریست – نمیدانم چه مشکل در کار او رخ داده بود، مگر گریه اش نا
امیدانه و حزن آور بود. حالت بی نظمی عجیبی بود، ماموران بر سر مسافران فریادهای
بلند و خشم آلود میکشیدند، از جمله یک مسافر مغضوب در جواب فریاد خشم آلود یک
مامور، پوزش خواهانه والتماس کنان با نرمی میگفت: آقا! ببخشید من زبان تورا
نفهمیدم، ماموران دیگر خنده کنان باهم میگفتند: باز چه شده که آقای ... فریاد
میکشد، فهمیدم که آقای ... عادت دارد که برسر مسافران به اندک بهانۀ فریاد بکشد و
چنین چیزی برای او و دیگرکار کنان میدان هوایی نه تنها عادی، که لذت بخش نیز هست،
مگر مسافر بیچاره است که به شدت هراسان و نگران میشود. متوجه کسانی که (پیلوت های
شرکت هوایی پی-آی-اِی) بوردینگ پاس میدادند، بودم تا اگر نظر لطفی طرف من هم داشته
باشند، شنیدم که در مکالمۀ رادیویی از هم دیگر میپرسند: دیگر مسافر نیز هست؟ با
شنیدن این مکالمه، زود از جایم بلند شده و نزدیک آنها رفتم، تکیتم را پیش کردم، آن
را از دستم گرفته و برایم بوردینگ پاس داد، از شادمانی در پوستم نمی گنجیدم.
خروجی زدند و باز جویی کردند، طی تلاشی پاسپورتم
را با دقت معاینه کردند، باهم میگفتند: این پاسپورت چینی است، لحظۀ انتظار کشیدم
تا پاسپورتم را بدهند، اما ندادند، آخر بی حوصله شدم، پرسیدم: مگر مشکلی وجود
دارد؟ جواب نداد، لحظۀ بعد دوباره پرسیدم: چه مشکل است، بگویید تا بدانم، مرد در
حالیکه ساکت بود، هیچ چیزی در جوابم نگفت – پاسپورتم را با دقت ورق میزد، همکارش
از او مسرانه میخواست که پاسپورتم را بدهد، مگر او هرگز اعتنای نمیکرد، آخر با نا
راحتی گفتم: آقا چه مشکل است آخر بگو تا من بدانم، گفت از کجا هستی؟ گفتم از
افعانستان، افغانستانی تبارم و فعلن شهروندی آسترالیا را نیز دارم - این پاسپورت
چینی نیست - آسترالیای است، شما مگر غیر از پاسپورت ایرانی، پاکستانی و
افغانستانی، پاسپورتهای دیگر را ندیده اید؟ مرد ساکت بود و بعد از لحظۀ از من چند
سوال تکراری کرد و عین جواب ها را شنید، سخت در مانده بودم، با خود می گفتم: این
افسر جوان علاوه بر نافهمی و بی تجربگی خود، قادر به خواندن الفبای لا تینی هم
نیست. از هم کارانش استمداد کردم تا کسی دیگر پاسپورتم را بررسی نماید. در یک اطاق
مرا راه نمایی کردندو در آنجا دیدم افسر دیگری نشسته بود، با ورود من در آن اطاق
از جایش بلند شد با تعارف از من خواست که روی چوکی بنشینم، او شخص نسبتن موأدب و
مهربان بود، بامن تعارف و احوال پرسی کرد، و بعد من با ناراحتی و شکایت با او گفتم:
آن افسر جوان بدون اینکه هیچ توضیحی برایم بدهد، پاسپورتم ... آن مرد از من پرسید:
از آسترالیا آمده اید؟ گفتم آری، پرسید شیعه هستید؟ از این سوال او خوشم نیامد،
بهر حال گفتم: آری، آنجا وضع در کل چگونه است؟ گفتم: قانون حاکمیت مطلق دارد و
تبعیض جرم است، به شخصیت و کرامت بشری ارج و احترام گذاشته میشود، مرزهای نژاد،
مذهب و ملیّت شکسته شده است و... سخنانم که تمام شد، پاسپورتم رادر حالیکه بدون
نگاه کردن پیوسته ورق میزد، برایم داد، دستم را فشرد و هم دیگر را وداع گفتیم. بعد
از لحظهۀ بطرف کویته پرواز نمودم، طیّاره به " کویته هوایی ادّۀ" (میدان
هوایی کویته) به زمین نشست، کویته همان گونه مغلوب و محکومِ مرگ و دهشت بود و
اکنون نیز به طور روز افزون راه تاریکی و تیره بختی را طی میکند. عوامل فرقه گرا و
قوم گرا که از پشتیبانی سازمان جنایت کار «آی اس آی» وطرز تفکر اهریمنی بهره
منداند، اشتهای شان از خون فروکش نکرده و هر روز دست به قتل بی گناهان میزنند.
در افغانستان، نا امیدی بر همه جا سایه افگنده
است
سحرگاه، پیش از روشن شدن هوا، «قاچاقبر» پشت در
آمد و به اتفاق خانم و فرزندانم در موتر او نشستیم، هشتونیم صبح در مرز بلدک
رسیدیم، مرز به روی همگان بسته شده بود، هزاران نفر، پیاده، بایسکیل سوار و موتر
سوار در آنجا سرگردان و منتظر بودند، بعضی ها پیاده بطرف زنجیر (به قصد گذر از
مرز) رو میکرند و مرز بانان با چوبدست و هیبت آنان را وادار به باز گشت میکردند.
قاچاقبر از من خواست که ظواهرم را تغیر بدهم، تا نشناسند که هزاره ام، بعد رفت نزد
مرز بانان و به آنها رشوه داد، و ما از مرز گذشتیم. در طول راه قندهار/کابل تمام
روز هزاران عراده ی سبک و سنگین در حال گشتوگذر بودند، لاریهای بار بری و تانک های
تیل، کاروانهای بزرگ نیروهای ناتو و آمریکایی، اردوی ملی، قوتهای پلیس و قوتهای
امنیتی (از شرکتهای خصوصی) پیوسته در حال رفتو آمد بودند.از دیدن آن منظره احساس
یأس و امید، غرور و حقارت بمن رخ میداد، قوای در ظاهرمصلح و منظم اردوی ملی و پلیس
ملی را که میدیدم،با خود میگفتم: اینها "از تمامیت ارضی و استقلال ملی" ما
دفاع خواهند توانست، در برابر حملات دشمن از مردم دفاع خواهند نمود؟ ودر عین حال
این را نیز از خود میپرسیدم: اینها که دست آورد سیاست های باطل و خنثی ای مولوی
کرزی اند، با «آی اس آی و طالبان» در تبانی نیستند؟ همچنین با دیدن قوت های خارجی،
با خود میکفتم: مداخله های معنوی و عملی خارجیها که در قالب واعضین، جنگجویان و
استخبارات اعراب، افریقایی ها، ازبیکها،چچینیها، ایرانیها، پاکستانیها و نیز در
قالب تهاجمات نظامی قدرتهای بزرگ غربی و شرقی به کشور ما گاهی به پایان خود نیز
خواهند رسید؟، بدون تردید، این سوال، یا جواب منفی دارد و یا حد اقل بی جواب، و
سخت نا امید کننده است.
پنج و سی ای بعد ازظهر در خانه ی پدرم که در
میان دره و کوه های بلند «جاغوری» واقع است، رسیدم. همه چیز در چشمم دگرگون می
نمود، بر قامت و اندام سنگها و کوه های اطراف خانه لحظه ی چشمانم دوخته شد، تصور میکردم
سنگها و کوه های اطراف خانه ام بامن سخن میگفت، گوی از من «با بی مهری و بی
تفاوتی» میپرسیدند: این سالهای «که به نظر تو طولانی میرسید» کجا بودی؟ چشمانم در
حالی که تمام سنگها و مناظر خشک کوه ها را «مهر ورزانه» لمس میکردند، گلو ام را
بغض میفشرد. همه چیز، از سیمای منطقه گرفته، تا سیمای زندگی مردم دیارم بطور
چشمگیر تغیرکرده بود، اکثر مردم را نمی شناختم، فکر میکردم «اصحاب کهف شده ام»
و... سرنوشت آینده ی مردم را مبهم دیدم و هیچ امیدی برای فردا وجود نداشت.
بعد از مدتی، بطرف کابل سفر کردم، در دشت زردالو
که رسیدیم، تمام وجود ما را وحشت زیر گرفته بود، موتر وان میگفت: در اینجا خطر
بالقوه ی راه گیری توسط دزدان و طالبان وجود دارد، موتروان با سرعت خطرناک راه را
طی میکرد، طوریکه سنگها، پستی/بلندیها و کجی های راه را نا دیده میگرفت، تا اینکه
شکم موتر (با اینکه اورا از وجود یک سنگ در وسط سرک با خبر کردم) به شدت به سنگ
خورد، گفتم: چرا احطیاط نکردی؟ گفت: آنسو تر یک موترسایکل سواری را میبینم که در
پستی/بلندیهای دشت پیدا و پنهان میشود، وحشتم بیشتر شد، کمی پیشتر که رفتیم، دیگر
اثری از او ندیدیم، تا به سرک پخته رسیدیم، گرچه قدری مطمئن شدیم، مگر اینبار از
مواجه شدن با جنگ میان طالبان و کاروانهای نظامی، یا تصادم موتر ما با ماین، ترس و
نگرانی دیگری بود که روان ما را میفشرد، تا که به کابل رسیدیم.
هرجا که میگشتم، اندوه وحشت ناکی مرا همراهی
میکرد، در برچی و افشار که میرفتم، حس میکردم از این سو و آن سو زجۀ میشنوم. جمعیت
کابل را بیشتر از ضرفیت آن دیدم، نفس آن شهر متعفن بود، و نبود درخت در آنجا اولین منظره ی نا امید کننده
بود که چشمم بآن افتاد، نظام فاضلاب، آب آشامیدنی، سرکها، عبورومرور به وضع فجیعی
گرفتارند، علایم فقر و فلاکت در سیمای اکثریت مردم آشکار است، رنج آورترین چیزی را
که من دیدم، خیل گدایان اطفال بود. کابلی را که سی و پنج سال پیش دیده بودم، با
کابل امروز تفاوت وصف نا شدنی دارد، در این مدت چه بلا های که بر سر این شهر و مردم
بلازده ی آن آمده، همه میدانند. کابل شاهد چه تغیرات بخود است، این را نیز همه
میدانند. برای من تمام این تغیرات جالب بود، همه چیز را «با معیار های گوناگون»
قیاس میکردم. از زخم های هنوزالتیام نیافتۀ شهریان کابل (به خصوص افشار و غرب کابل)،
از فساد اداری، سیاست های باطل و نا کارای آقای کرزی و وضعیت شکننده ی امنیتی سخن
نمیگویم که بسیار گفته شده...سی و پنج سال پیش نفس کابل معطر بود و مردم آن شهر تا
حد ممکن لباس فاخر و صورت آراسته داشت، طرز پوشش زنان را خود زنان تعیین میکردند،
آنها موتر وانی میکردند، زنهای که چادری میپوشیدند، اگرچه در پرتو یک اندیشه ی
منحط این کاررا میکردند، مگر چندان اجباری هم نبود و تا جای اگر نه تابع خرد شان،
که حداقل تابع شخصیت خانوادگی و قبیلوی اش بود. گرچه این را تابع «خرد
سنتی/قبیلوی» او نیز میتوان دانست. و آن گروهی از زنانی که طرز پوشش آزاد را
اختیار کرده بودند، (این چیزی عجیبی نبود) بدون شک تابع خرد خود او بود، شخصیت و
جایگاه او تعیین شده ی حوضه ی مردانه نبود، و در پرتو خرد خود فکر و زندگی میکرند،
خرد شان نفی نمی گردید، و به این تر تیب، حق اوشان نفی نمیگردید، چون به گفته ی
«ژانژاک» نفی خرد انسان بمثابه ی نفی حق اوست، آری، چگونه اندیشیدن و چگونه زیستن
حق مسلم انسان است. «سخیداد هاتف» میگوید: من فکر میکنم که کفر و ایمان فقط دو
تجربه ی انسانی اند و باز شناختن آن از همدیگر در تجربه های انسانی کار آسانی
نیست. سی و پنج سال پیش که من کودک هشت ساله بودم، گروه کثیری ازمردان را با ریش
تراشیده، نیکتای و کورتی/پتلون میدیدم و این هم چیزی عجیبی نبود، اما اکنون طرز
پوشش آزاد و مدرن در کابل و در چشم شهریان آن، چیزی عجیب وغریبییست. اگر یک سفر
مثلن از کوته سنگی تا پل باغ عمومی داشته باشید، به ندرت میتوان مردی را با لباس
مدرن و ریش تراشیده دید. زنان میگویند: اگر یک زن بخواهد با طرز پوشش آزاد و مدرن
در شهر بگردد، باید حداقل مورد سرزنش نگاه های وحشی و ملامتگر مردان ریش درازی که
لنگی و پتو به سر و بر دارند، قرار گیرد. در شهر کابل، اکثریت مطلق مردان را با
ریشهای بلند و نا مرتب، شلوار/ قمیس، واسکت، پتو و لنگی دیدم.طرز پوشش آرسته و
پیشرفته از طرز تفکر آرسته و پیشرفته نمایندگی میکند، اینطور نیست؟
.