تبليغاتX
خورجین

خورجین

khorjin

روز مادر

برای آنکه تو آسوده خوابی نخوابد تا سحر آسوده مادر

به تمام مادران ( نه تمام زنان) مبارک باد. بعضی ها از روز مادر و بعضی ها از روز زن وحشت دارند، هردو گروه این دو روز را در تقابل می بینند، موئمنین به روز جهانی زن از روز مادر، و موئمنین به روز مادر از روز جهانی زن در بیم اند. روز مادر در ایران جانشین روز جهانی زن گردیده اند، روز زنی در این کشور بزرگداشت نمیشود «و چه بسا که ممنوع نیز هست» تا مبادا زن در این روز برای یک روز هم که شده به شخصیت حقوقی و جایگاهِ انسانی ای برسند و به تعقیب آن فتنه برپا کنند!!! اما آنهای که مادر نیستند، در روز مادر چندان روز گاری ندارند. البته روز مادر در کشورهای مختلف جهان جایگاه سنتی خود را دارد. در بسیاری از کشورها روز پدر نیز گرامی داشته میشود، وای بر حال آنهای که مرد هستند و پدر نیستند و یا هرگز پدر نمی شوند. آنهای که مادر نیستند و یا نشده اند، حد اقل میتوانند در روز هشتم مارچ (روز زن) سهیم شوند. ای کاش روز مرد نیز میداشتیم. بهر حال روز زن داریم، روز مادر داریم، روز کودک داریم و بسیار روز های دیگر نیز داریم، دریغا که روزی بنام روز مرد و یا نا مرد هرگز در نظر گرفته نشده.


گروه هنری حاجی کامران «جلترنگ» در مورد روز مادر چنین می سراید: دوچشمان سیا خمار داری مادر من/شنیدم با رقیبان کار داری مادر من!!!، این را میگوید: آخر الزمان، و یا چند ثانیه مانده به قیامت!!!

اسلامُ علی من الطبع الخطا

+ نوشته شده در  Tue 15 May 2012ساعت 16:58  توسط nabi afzali 

عیدانۀ نظام ولایی به مهاجرین افغانستانی

         

 چندی پیش خبر گزاری بی بی سی گزارش نموده است:

 مسئولان ستاد سفرهای نوروزی در شهر اصفهان در مرکز ایران ورود شهروندان افغان را به "پارک کوهستانی صفه" ممنوع کرده‌اند.

با خواندن چنین خبر «خفت آور» موی در بدن انسان راست میشود. اگر اندکی دقت کنیم، در می یابیم که در قلمرو جمهوری اسلامی انسانیت و وقار آدمیت تا کجاها که به انحطاط نکشیده؟، سران جمهوری اسلامی – و رژیم ولایی «که به تصور خود آنها» در رأس یک نظام عادلانه قرار دارند، در عمل به اثبات میرسانند که یک پیکرۀ پوک و پوسیدۀ بیش نیست. رهبران این رژیم تا بحال توانسته اند فقط در سایۀ زور گویی، رجز خوانی، لاف زنی و بریدن زبان منتقدین خود - روز های خزانی عمراش را به فردا و پس فردا محول نمایند، اگر سیاست بستن روز نامه ها، کشتن مخالفین، و نظارت پولیسی بر تمام زندگی مردم در ایران نباشد، این رژیم در اولین فرصت به صفحه های سیاه و شرم سار تاریخ خواهد پیوست.

دولت ایران، با ممنوع قرار دادن ورود مهاجرین افغانستانی در یکی از تفریح گاه ها (پارک کوهستانی صفه) یکبار دیگر نازل ترین جایگاه اخلاقی خود را در مقابل انظار جهانیان به نمایش گذاشت.، وقتی قادر خواهیم شد که به انحطاط اخلاقی و اندیشوی رژیم «ولایت مطلقۀ فقیه» درست اشراف یابیم، که ریا کاری و دو رویی اش را در مورد مردم افغانستان مبنی بر اظهار نظر این رژیم در مورد ناتو و ممنوع قرار دادن افغانستانی های مهاجر در پارک نام برده به قیاس گیریم.

 فقط چند روز پیش، احمدی نژاد گفته بود: نیروهای ناتو باید از افغانستان خارج شوند و به مردم این کشور غرامت  بی پردازند. کمی پیشتر از آن کسی بنام مسعود جزایری، معاون فرهنگی ستاد کل نیروهای مسلح ایران گفته بود: "گسترش راهپیمایی ها و تظاهرات ملت مسلمان افغانستان، تشکیل هسته های مقاومت و ضربه زدن به منافع آمریکا از جمله اقداماتی است که هم اینک می تواند علیه متجاوزین سازماندهی و اجرای آن در دستور کار قرار گیرد" بی بی سی. اما به زودی میبینیم که در داخل ایران  فرمان ننگبار ورود ممنوع بودن یک محل  (پارک کوهستانی صفه) بر روی افغانستانی های مهاجر صادر می شود، چنین اظهارات از یکطرف وقیحانه است و از طرف دیگر ریا کاری این رژیم را به روشنی آفتاب و آنهم توسط خود آنها آشکار میسازد. چنین فرمان بد ترین نمونۀ تبعیض است که جمهوری اسلامی مرتکب اِعمال آن میگردد و بدون شک نفرت و بیزاری جامعۀ جهانی را در برابر خود بر می انگیزاند.

بر همه گان آشکار است که جامعۀ جهانی و ناتو با باز نگری به گذشتۀ خویش دست یاری را به طرف مردم ما دراز نموده اند، نزدیک به پنجا کشور جهان در افغانستان حظور «مشروع» نظامی، اقتصادی و سیاسی دارند. این کشور ها در طول حظور ده سالۀ خود خطا های آگاهانه و نا آگاهانه را مرتکب شده که خود آنها نیز بر آن معترف اند، عوارض ناشی از حظور خارجی ها در افغانستان تقریبا اجتناب ناپزیر نیز میتواند باشد. حقیقت مسلم اما این است که این جامعۀ جهانی و ناتو بوند که افغانستان را از شر ملیشا های اهریمنی، آدم خور، بی دانش و جنایت پیشۀ پاکستان، اعراب، چچین، ازبیک و ... رهایی دادند.

احمدی نژاد و و مسعود جزایری با کدام منطق - آمده یکی خواستار سازمان دهی تظاهرات (به منطق ابتر او علیه متجاوزین و ضربه زدن به منافع آمریکا) و دیگری خواستار خروج نا توو از افغانستان و پرداخت غرامت به مردم آن کشور میشوند؟

 این رجال بی آزرم از حظور نا خواستۀ جمهوری اسلامی که بیشتر در پی منافع خود، و دامن زدن به نفرت ها و نزاع های فرقوی و قومی میان مردم ما «در سالهای بی نظمی و حاکمیت گروه جهنمی طالبان» بود - تا کمک به آنها را، فراموش میکند. این رجال تهی مغز و یاوه گو با نشان دادن همدردی ریا کارانۀ خویش با مردم ما از یک سو خرد و ارادۀ مردم افغانستان را نا دیده میگیرند و از طرف دیگر در کشور شان و توسط خود شان سیاه ترین تبعیض را علیه مهاجرین افغانستانی اعمال میکنند.  این گونه مداخله های آقایون شباهت تمام به ادا های کودکانی دارد که همسایه  ها را ازیت کنند و والدین آن کودکان به تربیت و تأدیب کودکان خود میل چندانی نداشته باشند.

سیاه بختانه با حاکمیت سه دهۀ نظام ولایی- پولیسی وقعاٌ زیر بنا های اخلاقی و کرامت های انسانی در ایران ویران گردیده است، استغنا وعظمت روحی ای اجتماعی یک ملت با فرهنگ و متمدن جایش را به غرور باطل و کوته بینی داده است. این نظام تا کنون فقط توسط سرکوبگری و ایجاد رعب و وحشت توانسته که نیروی آنچنان عظیم جامعۀ علمی و فرهنگی را که در ایران خوابیده  خنثی، منفعل، بی نقش و مغلوب خود سازد. همچنین این نظام با تمام توان و سلیقه همت ورزیده که روحیه و فرهنگ تعصب، خود بزرگ بینی و تحقیر مهاجرین افغانستانی را در میان مردم ایران خلق نماید. جمهوری اسلامی با اعمال این گونه تبعیض، خود نشان میدهد که به دورۀ کهولت و افتادگی خود رسیده. به گفتۀ علی امیری " تماشای وضعیت این نظام آدم را بر سر ترحم می آورد"

این یاد داشت در چمهوری سکوت منتشر شده.

 

 

+ نوشته شده در  Mon 16 Apr 2012ساعت 8:19  توسط nabi afzali  | 

این کوچولوی شیرین زبون عجب شیطون شده


آقای احمدی‌نژاد در نشستی با حضور روسای جمهوری افغانستان، پاکستان و تاجیکستان در شهر دوشنبه گفته بود که نیروهای ناتو باید از افغانستان خارج شوند و به مردم این کشور غرامت بپردازند. بی بی سی.

مجلس سنای افغانستان: این گپای محمود مداخله است، ما افغانستانی ها خود هم دهان داریم و هم عقل داریم که این گپا را بگوییم، محمود چی کاره است که بگوید.

 این واقعن نا مردیست دیگه.

مقام معظم رهبری:

طفلک شیرین کلام

هر سحر و وقت شام

نیک ادا میکند

الف و با را تمام

او که به این تازگی

ترک نمود است دی

در بغل مادرش،

نوشیدن شیر مام

نیک ادا میکند

حرف الف، حرف با

مرگ بر اینگلیس ها،

مرگ برآن آمریکا

طفلک شیطون ما

عزیز ما جون ما

هرچه بگوییم ما،

ادا کند جمله را

محمود ما، ناز ما

کودک دمساز ما

بگو که خوش گفته ای

بکو که خوش گفته ای

....و باز فرموده:

کودک خوش ادای ما

طفل رجز سرای ما

زاغ به نغمه میرسد

دیده شود چه میشود

کودک شیر مست ما

طفل شعار پرست ما

زاغ به نغمه میرسد

دیده شود چه میشود

..... و باز

احمدی نژاد: مرگ بر آمریکا.

خامنه ای: ماشالله.

احمدی نژاد: مرگ بر اینگلیس.

خامنه ای: ماشالله.

احمدی نژاد: مرگ بر اسرایل.

خامنه ای: ماشالله.

احمدی نژاد: مرگ بر این، مرگ بر آن مرگ بر همگان.

خامنه ای: ماشالله، ماشالله، ماشالله.

+ نوشته شده در  Fri 30 Mar 2012ساعت 15:48  توسط nabi afzali  | 

هشتم مارچ، تریبون زن ستیزی و فرصتی برای گسست

 

هشتم مارچ، روز جهانی زن در شرایطی فرا می رسد که در آن و به مناسبت آن، از سوی محافل فرقوی و مقامات قبیلوی شدید تر ین حمله ها به شخصیت انسانی و حقوقی زن صورت می گیرد. معمولن هشتم مارچ را «که در هیأت یک سنت جهانی در آمده است» با همایش ها، تدویر جلسات و خوانش مقالات به تجلیل و تحلیل می گیرند، همچنین در این برگزاریها و گرد هم آیی ها با صلاحیت ها و سلیقه های گونا گون، از برابری حقوقی، شخصیت انسانی و حقوقی زن پاس داری و احترام صورت میگیرد، با آن "تجدید میساق!؟" می نمایند، درعین حال این روز (هشتم مارچ) یک روز تعهد با گسست بس جدی با این تعهدات و پاس داری ها نیز هست. این طور که: از روز نهم مارچ امسال تا روز هفتم مارچ سال آینده تمام شعار ها و گفته ها به مغاک فراموشی گذاشته می شود، از این رو، روز هشتم مارچ چندان محل دل بستن نیست.

نگارنده تا حال فقط  به این باور بودم که هشت مارچ با مؤلفه ها، قرار داد ها و ارزش های اش از هرگونه تأثیر و کار برد خود تا حد شعار های فارغ از شعور فروکاست کرده است، تدویر جلسات و همایش های اش همه و همه تهی از عمل، تعهد و ابتکار است و چون آب ایستاده بخود زنگیده. مگر حال از نو به این نتیجه رسیده ام که سیاه بختانه هشتم مارچ از این هم منحط تر و غم انگیز تر گردیده است به سخن دیگر هشتم مارچ مسخ گردیده، هشتم مارچ دیگر به یک تریبون و ابزار مو أثر تحقیر و تحدید شخصیت و حقوق زن از آدرس حلقات حاکم و متنفذانی که قدرت بی حد را در چار چوب نظام قبیلوی و سنتی در انحصار خود دارند، بدل گردیده.

چندی پیش وزارت فر هنگ افغانستان فرمان صادر کرد که بعد از این نباید زنان با آرایش غلیظ و بدون چادر در انظار عمومی ظاهر گردد. کمی بعد تر از آن شورای علما اعلامیه ای را صادر کرد که در آن مرد اصل و زن فرع خوانده شده بود، همچنین این شورا در اعلامیۀ خود  خواهان جدایی زنان و مردان، دختران و پسران در معارف، ادارات و محل های کار گردیده بود که این اعلامیه مورد تأیید و حمایت آقای کرزی نیز واقع گردید، چنین چیزی از کرزی نه دور از انتظار است و نه محل شگفت دارد، آقای کرزی در کار نامه بی افتخار ده ساله اش بار ها به این گونه حرکات تیوکراسی دست زده است که بر همگان آشکار است، مگر تأیید و حمایت او از وضع جدایی ذکور و اناس در تمام سیمای زندگی و فعالیت های اجتماعی، که هم یک لغزش بزرگ اخلاقیست و هم نادیده گرفتن قانون، کمال نا بخردی و بی تعهدی او در برابر آزادی، برابری و پیشرفت اجتماعی بسوی فرهنگ جدید و اشتراکی را نشان میدهد، آقای کرزی با این کار خود فرآیندهای دموکرسی و آزادی را سخت مصدوم نموده و امکان ظهور یک جامعۀ آزاد، آباد، آگاه، دموکرات و کم تبعیض را نابود میکند.

البته باید اذعان داشت که حمایت آقای کرزی از جدایی فعالیت ذکور و اناس در تمام شؤون زندگی اجتماعی تنها در خامی و کم خِردی او نهفته نیست، بلکه در پس این کار دسیسۀ خوفناکی نیز وجود دارد که کرزی با منش سیاسیی هیپوکراسی خود می خواهد از آن در راستای صلح با طالبان بهره نا مشروع سیاسی بر دارد. آنچه را کرزی بنام صلح دنبال میکند، «صلح» نیست بلکه او دنبال عنصر مخالف صلح «جنگ» است، کرزی برای راضی ساختن "برادران نا راضی" به تمام خواسته های آنها تسلیم و دست آورد های «حد اقل جامعه را از حد اکثر فرصت ها» در پیشواز طالبان قربانی نموده و سیر قهقرایی را بر فرآیند های دموکراسی؟ و آزادی؟ جامعه ایجاد ایجاد میکند.

 حالا که در طرز پوشش زن دست درازی و شخصیت انسانی و حقوقی او نفی و تحقیر صورت گرفته، من از آن بیم دارم که فردا کرزی برای ملا عمر در ریاض یک مقر رهبری ایجاد نماید تا او از آن آدرس بعنوان مقام معظم رهبری دستور بستن دروازه های مکاتب را صادر نماید، میدان های ورزش را به اعدام گاه ها بر گردان نماید، بعد از عملی شدن چند اعدام و سنگسار «در میدانهای ورزش»، دستور ایجاد وزارت امر به معروف و نهی از منکر را صادر نماید تا مبادا مردان مرتکب جرایم ریش تراشی، موی دراز گذاشتن، کلاه و عمامه نپوشیدن شوند و آنگاه استقرار حکومت خدا بر زمین خدا = حکومت اعدام، سنگسار و تفتیش پشم و ریش، حکومت کشتار جمعی ونژاد محور تحقق یابد.

گفتم کرزی دنبال عنصر مخالف «صلح» (جنگ) است، چگونه؟

ممنوع سازی بیرون رفتن زن بدون معیت محارم او خود بخود فرصت تعلّم و کار را از او میگیرد، نیاز نیست تا وزارت فرهنگ، شورای علما و مقام ریاست جمهوری اختلاط  ذکور و اناس در فعالیت های جمعی را نیز ممنوع قرار دهند. همین ممنوع سازی بیرون رفتن زن بدون معیت محارم او، خود شاه کلید خانه نشین ساختن زنها هست و خانه نشین شدن زنها برابر است با فلج و بیمار ساختن نیم جامعه. به این ترتیب یک جامعه بیمار و مرد سالارِ دارای فرهنگ جهل و خشونت بیشتر از پیش در عمق انحطاط خود فرو میرود، چنین چیزی در پرتو نا دیده گرفتن خواسته های معقولِ اقشار وسیع جامعه و نا همگونی عرف جهانی به وجود می آید که بدون تردید نا رضایتی و جنگ را بدنبال خواهد داشت.

برخی ها دنبال استد لال و قراءت در سایۀ هرمینوتیکِ متون وحیانی و اسلامی بوده  و دیگران را به قراءت و فهم نا درست از دین متهم میکنند. این گروه از میان انبوهی از احکام صریح و در میان مجموعۀ از آیات، احادیث و متون تاریخ و تاریخ دینی «مبتنی بر فرو تر بودن شخصیت زن از نظر حقوقی و عقلی» مفاهیمی را پیدا میکنند که نافی فرو تری زن در برابر مرد است و به این ترتیب تبعیض و تفکیک جنسی را تقبیح نموده و خواهان برابری حقوقی و شخصیتی زن و مرد میشوند. گروه مزبور انبوهی از احکام «وحیانی و حدیثیی» مبتنی بر پستی مقام، شخصیت و حقوق زن در جامعۀ دینی را نا دیده گرفته و آن را به حیث یک خدشه متوجه فهم ناقص دین مدارانِ زن ستیز«از دین» میکنند. فکر میکنم کار این گروه مدافع حقوق زن نه تنها بجایی نمیرسند که میتواند به دست آورد های که تاکنون زنان داشته اند ضربۀ بالقوه نیز بزنند، چرا؟ هر گاه کسی برود در پهنۀ متون اسلامی، تاریخ اسلام، آیات و احادیث نمونۀ را پیدا کنند که حاوی تساهل و مدارا با زن «آنهم در سایۀ هرمونیتیک» باشد، آنگاه دین مداران زن ستیز به آسانی قادر خواهند بود که ده ها و صد ها آیات و احادیث را در برابر آن به نمایش بگذارند که به صراحت حکم خانه نشین کردن زنان، نصف حق ارث داشتن زن، کم عقل بودن زن، محروم از حق طلاق بودن زن، مزدوج شدن او در طفولیت و مضروب شدن او توسط شوهر و بسیار موارد هم ردیف اینها را  بیان میدارد، آنگاه در مقابل چنین فرامین مُنزل آسمانی که از خود حیطۀ مقدس و ورود ممنوع نیز می داشته باشد، برای بشر و آنهم (بگفتۀ شورای علما، بشرِ فرع) راهی جز فرود کردن سر تسلیم  باقی نخواهد ماند.

فکر میکنم بهتر آن است که بجای سر گردانی در کوچه ها و پس کوچه های استدلال و استکشاف متون دینی و آسمانی برای حل معضلۀ زنان؟ به تعاملات بشری و زمینی متوسل شد. دین را باید به عنوان یک پدیدۀ مقدس و آسمانی، امر بسیار خصوصی در زندگی افراد اجتماع دانسته و به قداست آن حرمت گذاشت. اگر زنی و یا مردی «شخصن» بخواهد در پرتو باور دینی خود، طرز پوششی را ویا شیوۀ زندگی ای را اختیار نماید، حق مسلم اوست، و کسی حق ندارد بر او معترض شود و یا این کارِ اورا مورد تحقیر و سرزنش قرار دهد همچنین او نیز حق ندارد دیگران را وادار کند که از روش زندگی او پیروی کنند. و بر عکس، هرگاه کسی بخواهد در پرتو خرد خود شیوۀ زندگی ای را اختیار نماید...

کسی که از زنان میخواهد با آرایش غلیض و بدون چادر در انظار عمومی ظاهر نشوند! چنین چیزی از یک طرف دست درازی آشکار و بی آزرم به شخصیت زن میتواند باشد و از طرف دیگر نفی خرد و استقلال شخصیتی زن.، زن در جایگاه یک انسان چرا نتواند خود طرز پوشش و چگونگی آرایش خود را تعیین نماید؟

کسانی که خواهان عدم اختلات زنان و مردان در ادارات، معارف، محل های کار و ... میشوند، معلوم است که هدف شان جلو گیری از شیوع مفاسد جنسی و اخلاقی در اجتماع اند و این تنها چاره ای است که این گروه به آن متوسل میشوند.

 پرسش اما این است: گیرم که این عدم اختلاط عملی شود، جدا از این که این احوال چه پی آمد های منفی به دنبال می تواند داشته باشد، آیا مفاسد جنسی از میان خواهد رفت و یا از میزان فعلی آن کاسته خواهد شد؟، جواب قطعن منفیست. چنین امری اعتماد به نفس را در افراد اجتماع به صفر می برد، تعهد اخلاقی و حد شناسی را در افراد جامعه نابود میکند، خود شناسی، خویشتن داری، پرهیزگاری ومهار نفس را از بین می برد و برای یک رخداد نا خوش آیند کافیست زن و مردی در یک محلِ دور از دید دیگران باهم یکجا شوند. تصور کنید در یک اطاق پنج مرد و پنج زن حظور دارند، آیا مردی مزاهم زنی خواهد شد؟ جواب منفیست.، چرا؟ از دیگران می شرمد. حال تصور کنید در یک اطاق یک زن و یک مرد حظور دارند، آیا مرد مزاهم زن خواهد شد؟ جواب مصبت است. چرا هیچ مانعی (شرم از دیگران/حظور دیگران) وجود ندارد، این عدم مانع، یک مجوز را بدست آن مرد میدهد، مگر در حالت اول کسی این مجوزه را ندارد، اما در هردو حالت چندین چیز بسیارمهم غایب اند، و آنها: تسلط برنفس، حد شناسی، تعهد اخلاقی، تمایز، احترام به قانون مسلط بر نفس بودن و ... اند.

 وزارت، علما و کرزی اگر میخواهند اخلاق بشری ای ساز گار با علم و ارزش های جدید، فرهنگ خوب وسالم ایجاد کنند، با ید وجدان، خرد، اخلاق و افکار عامه را با دانش و علم سیقل دهند، باید معارف و نشر معرفت و آگاهی و دانش را ارتقا دهند، باید در میان جامعه اعتماد به نفس، خود شناسی و حد شناسی را شیوع دهند، روحیۀ احترام به قانون، قانون گرایی و قانون مداری ایجاد کنند، باید دست به ایجاد بر نامۀ عظیم جهت ایجاد فرهنگ علمی وجدید بزنند، باید علیه فساد اداری و تجارت مواد مخدر جنگ بی امان و انتاگونیستی را راه بی اندازند و باید قدرت را از قطبی شدن در حلقۀ های صنفی، قبیلوی و فرقوی بی رهانند، نه اینکه امور حساس و خطیر اجتماعی را به بازی های سیاسی بی آلایند.

جناب کرزی و کابینۀ شما!

* به محاکمه شدن در داد گاه تاریخ باور مند باشید.

* اگر از معاملات مضر سیاسی شما، یک گروه دهشت افگن، بدنام و مردم کش راضی خواهد شد، خلق های ملیونی متضرر گردیده و نفرت خواهند کرد.

* در بیشتر از یک دهه حضور گستردۀ نیرو های بین المللی و سرازیر شدن تریلیون ها دالر، یعنی فرصت های بی مانند که چنین فرصت ها تا به حال بدست مردم هیچ کشوری نیامده، تو و حکومت تو دست آورد بسیار اندک دارید.

* بدانید که تاریخ هیچ کسی را نه بخشیده و نخواهد بخشید.

* از صلح شما نفاق فوران میکند.

+ نوشته شده در  Sun 18 Mar 2012ساعت 16:10  توسط nabi afzali  | 

مرغ صلح از بام کرزی به دام کرزی

 

 حامد کرزی، رئیس جمهوری افغانستان از تاسیس دفتر نمایندگی طالبان در قطر با هدف کمک به برقراری صلح در کشورش حمایت کرده است.  

 

آقای کرزی در بیانیه ای که سه شنبه منتشر کرد، گفت با این که ترجیح می دهد نمایندگی طالبان در ترکیه یا عربستان سعودی مستقر باشد، اگر آمریکایی ها بخواهند این دفتر در قطر تاسیس شود، او هم موافقت خواهد کرد.

 کابل ها بارها تاکید کرده است که دخالت خارجی را در مذاکراتش با طالبان نخواهد پذیرفت 

تلاش برای گفت و گو با طالبان دچار موانعی شده است. از جمله می توان به ترور برهان الدین ربانی، رئیس جمهور  

. پیشین و رئیس شورای صلح افغانستان اشاره کرد

طالبان مسوولیت این رخداد را نپذیرفته ولی این اتفاق به بی اعتمادی میان دو طرف دامن زده است

مقام های آمریکایی و افغان می گویند دولت پاکستان هم که گفته می شود رهبران طالبان در آن مستقر هستند، باید در   

گفت و گوها شرکت داشته باشد.

آنچه در بالا آمده، از بی بی سی کپی شده است.

 میگویند ترک عادت موجب مرض خواهد شد، امیر جمهور ما جناب حامد کرزی از اینکه نه تنها عمل (عادت) طالب مهری دارد، که معتاد به طالب نیز هست ( معتاد به آی اس آی)  . خوب! نباید با ایشان، بگفته ی مشهور «خورده گرفت» چون اعتیاد او شاید انتخابی نبوده، بلکه باید فطری و طبیعی باشد.

 او که نتوانیست چند ماهی را در فراق مذاکره با طالبان زندگی کند - چکند کار هم خونی است، «عاشق چکند اسیر عشق است» در بیانیه اش فرموده که  با اینکه ترجیح میدهد نمایندگی طالبان در ترکیه، عربستان سعودی، ایران ، مالیزیا، اندونیزیا، و احیانن کشورهای اروپای شرقی و آمریکایی مستقر باشد، اگر آمریکایی ها بخواهند این دفتر در قطر تاسیس شود، او هم موافقت خواهد کرد، شرط اصلی آن است که نمایندگی طالبان هرچه به تعداد بیشتر و زود تر در هر دوزخی که شده  تأ سیس شود، تا صلح و امنیت در این سرزمین پر افتخار پیاده گردد، تأخیر در کار نیست.

وقتی نمایندگی طالبان در کشورهای مزبور فعال گردید، بعد از آن آنها در کابینه خواهند آمد، وزارت دفاع، داخله و خارجه را به آنها به حیث تحفه ی ناچیز تقدیم میکنیم، یک مقام معظم  امیری میسازیم تا از ایرانیها چیزی کم نداشته باشیم، بعد از آن با آنها مذاکره ی صلح میکنیم، انشا الله صلح و صفا در کشور استقرار خواهد یافت.

بی بی سی علاوه میکند: کابل ها بارها تاکید کرده است که دخالت خارجی را در مذاکراتش با طالبان نخواهد پذیرفت.

 بی بی سی بحیث یک رسانه ی جهانی از غلط  نگاری مبراست. هرانکس دراین شک کند کافر است.

در ایران "کابل" همان کیبل مارا میگویند، کیبل  تنابی است که از تار های باریک آهنی تنیده شده. کیبل یکی از بهترین نعمت های خداوند است که برای مجازات متمر دان شرعی آفریده شده. نام ادبی تر و مقدس تر "کابل" «حبل الله» یعنی تناب خدا میباشد، از این روست که این "کابل ها" بار ها تأکید میکند که: دخالت خارجی را در مذاکراتش با طالبان نخواهند پذیرفت. لاکن! جنایت کاران قلمی بی بی سی که حیا را از دست داده، در این گزارش خود میخواهد تناقض گویی "کابل" را بنمایش بگذارد، غافل از اینکه خود تناقض نگار است.

بی بی سی  بعد از چند عبارت مینویسد:

مقام های آمریکایی و افغان میگویند دولت پاکستان هم که گفته می شود رهبران طالبان (آی اس آی) در آن مستفر هستند، در گفت و گو ها شرکت داشته باشند.

 تبارک الله، حال کسی بی آید و کفر ورزانه بگوید که  بی بی سی غلط میکند، سخن اصلی این است: کابل، (مقامات کشوری افغانستان در کابل) بارها تأکید کرده است که دخالت خارجی را در مذاکراتش با طالبان نخواهد پذیرفت.نه اینکه: کابل ها بار ها تأکید کرده که دخالت خارجی را در مذاکراتش با طالبان نخواهد پذیرفت.

 "کابل ها" میگویند، در این امر برادران پاکستانی و آمریکا که از خود ماست، مستثناست. منظور از خارجی ها خارجی های اند که به فتح "خ" سکون "الف" کثر "ر"، کثر "ج"  و سکون "ی" باشد که شامل جامعه ی مدنی، روشن فکران وسازمان حقوق بشر افقانسستان میشود. این خارجی ها چه حق دارند میان ما و برادران ناراضی ما (آی اس آی) خلل ایجاد کنند، اینها این کار را مگر در خواب ببینند.

بی بی سی زیر عنوان جدا گانه ی (بی اعتمادی) مینویسد: تلاش برای گفت و گو با طالبان دچار موانعی شده است. از جمله میتوان به ترور برهاالدین ربانی رئیس جمهور پیشین و رئیس شورای صلحِ افغانستان اشاره کرد.

طالبان مسوولیت این رخداد را نپذیرفته ولی این اتفاق به بی اعتمادی میان دو طرف دامن زده است.                                                که میگوید طالبان این کار را کرده اند، مگر کافی نیست طالبان بگویند آنها این کار را نکرده اند؟ پس بی اعتمادی برای چه؟

 میگویند در امور برادری همیشه یک دست به کاسه و دست دیگر به یخه میباشد، از این روست که «آی اس آی» که برادر کلان است و حق فراوان بگردن برادر خورد دارد، برادر خورد از کشتن ده نفر، بیست نفر و یا یک نفر –  یک نفر چه ارزش دارد؟، نه در هر چند روز، که فقط در هر چند هفته، باید آزرده نشود.

+ نوشته شده در  Thu 29 Dec 2011ساعت 14:17  توسط nabi afzali  | 

لغزیدن و بخشیدن

 

پرسیدم از کلاغ که زنگت چرا کر است   آهی کشید و گفت که ماه نوامبر است  

 

در ماه نوامبر، این ماه نحس و پلید چه چیز های که رخ نداد؟، چیزهای که نباید رخ میداد، رخ داد.

 از علایم آخر الزمان است که برادر کوچک به گپهای برادر بزرک اعنتا نمیکند، تمرد میکند که هیچ، حالا دیگر حدی را نیز برای تمرد نمیشناسد.

 آخر لغزش و بخشش تا چه وقت؟

برادر خورد خواست اردوی ملی تشکیل دهد، برادر کلان جدن اورا از این کار منع کرد که این کار بسیار بد است، برادر کلان گفت: من که اردو ساختم چه فایده کردم که تو میسازی؟ تو هنوز خورد استی، و اردوی ملی به دردت نمیخورد، من برایت اردوی مذهبی میسازم. هر وقت کلان شدی، برایت یک خوب اردوی ملی میسازم، تا آنوقت با اردوی مذهبی وقت تان را بگذران.

برادر کلان همان کار (ساختن اردوی مذهبی) را انجام داد و برادر خورد نیز مدتی را با اردوی مذهبی ساخت، مگر دیری نشد که برادر خورد متمردانه اردوی مذهبی را در زباله انداخت و به تعقیب آن «بکمک بیگانگان» اردوی ملی ساخت = برادر خورد لغزید، برادر کلان بخشید.

برادر کلان به برادر خورد گفت: اُو بیعقل! حال که تو لغزیدی و من بخشیدم ( اردوی ملی ساختی و گپ نزدم) باید بگذاری که من اردوی ملی تو را تربیه کنم که تو این کار ها را نمیدانی، برادر خورد اعتنا نکرد = برادر خورد لغزید، برادر کلان بخشید.

برادر خورد بسیار کار های زیاد بچه گانه نمود، هر روز از روی بیعقلی یک کار وارونه را انجام میداد، حتا پولیس ملی نیز ساخت = برادر خورد لغزید، برادر کلان بخشید.

برادر خورد« بدون اینکه با برادر کلان مشوره کند» با بیگانه های که از نظر سن و سال نیز با او تفاوت داشت رفیقی گرفت، برادر کلان چیزی نگفت =  برادر خورد لغزید، برادر کلان بخشید.

برادر خورد برای اینکه باصد خطای که در برابر برادر کلان مرتکب شده، با ید یک کار صواب هم بکند – بچه های محل میگویند: برادر خور د گفته: اگر خدا نخواسته کدام وقت کاکا و برادر کلان جنگ کنند،  او طرف برادر کلان را خوهد گرفت.

بچه های محل همه میخندیدند، که برادر خورد چه قدر بی عقل است که...

  برادر خورد دید که برادر کلان اورا در برابر خطاهایش هیچ گوش مالی نمیدهد، اینبار با یک بیگانه ی دیگر رفیقی گرفت، باز برادر کلان هیچ چیزی نگفت =  برادر خورد لغزید، برادر کلان بخشید.

 روزی برادر کلان با برادر خورد تاشه – تاشه بازی میکرد. همین طور چند روز گذشت، یکی از روزهای که برادر کلان و برادر خورد با همدیگر تاشه – تاشه بازی میکرد، ناگهان هردو باهم به جنگ افتید - ماجرای جنگ از این قرار بود که: برادر کلان در نوبت خود در یکجای گمنام تاشه شد و از مخفی گاه خود برادر خورد را صدا زد تا اورا پیدا کند. برادر خورد هی میدان وطی میدان، برادر کلان را که در یک غار پنهان شده بود پیداکرد. ببینید! برادر خورد چقدر بی ادب شده بود! او بجای اینکه برادر کلان را فقط بگوید: که اینه! تو را پیدا کردم. با لگت «شرم از روی شما» به کون برادر کلان زد و باز گفت: اینه تورا پیدا کردم! برادر کلان از این بی ادبی برادر خورد بر آشفت و با برادر خورد به جنگ افتید.

آن دو مصروف جنگ بود که کاکا آمد و بدون پرسیدن چند سیلی ای محکم بر روی برادر کلان زد.

فردای آن روز که کاکا تمام بچه های محل را به بازی و میله میبرد، برادر کلان که بسیار قهر و آزرده بود، در آن بازی نرفت، حق شان بود.

بچه های محل میگویند: کاکا تهدید کرده که اصلن باید برادر کلان دیگر تاشه – تاشه بازی نکند، اگر اینبار کاکا ببیند که او تاشه – تاشه بازی کرده، اورا چنان لت خواهد کرد، که تمامش سیاه شود.

آخر برادر کلان مجبور شد به همه بگوید که برادر خورد لوده است، بیعقل است، دیوانه است، بیمغز است،پست و هرزه است. برادر خورد شنید که برادر کان از تمام عیب های او بی پرده سخن گفته. در جوابش گفت:  

اگر نا پاک اگر پاکم بکس چی، بکس چی

 اگر قاچاقبر تریاکم بکس چی بکس چی

اگر گور مغز اگر بیعقلم بکس چی بکس چی

اگر اگر رندم، اگر چالاکم بکس چی، بکس چی

اگر هوشیارم و دیوانه، بکس چی بکس چی

من به رسوایی که بیباکم بکس چی بکس چی

بکس چی بکس چی بکس چی.

+ نوشته شده در  Thu 22 Dec 2011ساعت 16:27  توسط nabi afzali  | 

دزدان متهور

در خانه نشسته بودم، تلفون آمد: هلو، هلو – میتوانم با آقای افضلی صحبت نمایم؟ گفتم:  بفرمایید خودم میباشم. گفت: آقای افضلی من مترجم هستم و از کمپانی «الیکتریک هایدرو پاور سیور» خدمت شما میباشم ، نام من «صبور است». چنانچه میدانیم مصرف برق بالا رفته، اخیرن دولت استرالیا یک «سوبسایدی» را معرفی نموده. برنامه ی این سوبسایدی طوری است که: دولت اسامی مردم را قرعه کشی میکند، شما یکی از آن خوشبختانی هستید که قرعه بنام شما بر آمده. یک آله (پاور سیور) که قیمت اصلی آن در بازار ششصد دالر است، برای شما مجانی داده میشود و ما   ( کمپانی الیکتریک هایدرو پاور سیور) مجری برنامه ی سوبسایدی دولت هستیم. البته شما فقط 219 دالر بحیث تظمین بپردازید تا دولت مطمئن گردد که از این آله سؤ استفاده نمیشود، چون بعضی ها این آله را بعد از بدست آوردن میفروشند. همینکه دولت اطمینان پیدا کند که شما از این آله بموقع و طبق هدایت دولت استفاده میکنید، 219 دالری را که بطور ضمانت پرداخته اید، بعد از سه ماه بشما بر خواهد گرداند.

 آله ی که به شما فرستاده خواهد شد، بسیار ساده و بی جنجال است، فقط به اندازه ی کف دست بوده و اتصال آن نیز فقط همان وصل نمودن آن به مخرج برق است وبس. با داشتن این آله مصرف برق شما 35% تا 40%  پایین خواهد آمد، مشروط بر اینکه آله را در نزدیکترین جا به «میتر برق» بطور مداوم منصوب نگه دارید – مامورین مربوطه از روز اخذ این آله تا سه ماه بار ها و مرتب از خانه ی شما دیدن خواهد نمود و بعد از سه ماه پول شما را به شما باز خواهند گرداند، اینه! بگیر، با سوپروایزر گپ بزن، تا ایشان تأ یید نماید که ما از « کمپانی الیکتریک هایدرو پاور سیور» زنگ زده و مجری این برنامه ی دولت میباشیم.

 کسی دیگر بعد از سلام و احوال پرسی کوتا (به زبان اینگلیسی و لهجه ی امریکایی) گفت: آقای افضلی نام من .... است و در کمپانی «الیکتریک هایدرو پاور سیور» سوپر وایزر میباشم، من تأیید میکنم که از کمپانی «الیکتریک هایدرو پاور سیور» به شما  زنگ زده ایم، این کمپانی مجری برنامه ی سوبسایدی دولت است، فهمیدید؟ گفتم: بلی فهمیدم. صبور دوباره بامن هم کلام شد، او پیوسته و یک نواخت صحبت میکرد، طوری که بمن هرگز مجال سخن نمیداد، هر بار که من میخواستم از او سوالی بکنم، درجوابم میگفت: آ، بلی بلی شما هر سوالی که داشته باشید من جواب آن سوال شمارا میدهم، لاکن او در واقع بمن مجال پرسش نمیداد، خود پیوسته صحبت میکرد، آقای صبور سرانجام بمن اطمینان داد که آله را از یک راه درست و منسجم و تظمین پس دادن پولم، بمن فرستاده میشود و من نیز قبول کردم. آنگاه آقای صبور برایم تلویحن گفت: اگر توافق کنم که یک آله ی دیگر نیز بگیرم، مصرف برقم تا هشتاد در صد نزول خواهد نمود، لاکن اضافه نمود که او از نظر قانونی نمیتواند این کار را (پیشنهاد گرفتن دو آله) رک و راست به زبان آرد و فقط به لحاظ وطنداری و دلسوزی، غیر مستقیم اشاره میکند.

گفتم: آقای صبور من موافقم که از آن آله دو تا بگیرم او گفت: موافقید؟ گفتم: آری، گفت: پس بشما تخفیف داده میشود و شما بجای چهار صد و سی و هشت دالر، مکلف اید فقط چهار صد دالر بپردازید. گفتم: چه بهتر، اما آقای صبور شما این اله را به کسانی که قبلن داده اید، آنها از نتیجه ی این آله راضی میباشند؟ گفت: کاملن راضی میباشند. گفتم میشود شماره ی تلفون چند نفری از آنها را بمن بدهید تا من از آنها در مورد نتیجه ی این آله بپرسم؟، گفت: هزار دفعه، شما فقط بمن بیست دقیقه وقت بدهید. گفتم: خوب است. بعد از بیست دقیقه دوباره زنگ زد، چند شماره بمن داد و گفت: بیست دقیقه بعد دو باره زنگ میزنم. به شماره های که داده بود یکی بعد از دیگر زنگ زدم، جواب نمیداد، فقط یکی از آنها جواب داد. گفتم: شما از « کمپانی الیکتریک هایدرو پاور سیور» آله ی را که مصرف برق را کاهش میدهد گرفته اید؟ گفت: هرگزنه. از او عذر خواسته و وداع گفتم. صبور نام بر طبق گفته ی خود حدود بیست دقیقه بعد زنگ زد و پرسید چطور شد؟ گفتم: شما از آسترالیا زنگ زده اید، یا از خارج؟ گفت: نه نه نه، از آسترالیا، از «سیدنی». گفتم: از کجای سیدنی؟ گفت از «فیر فیلد» در حالیکه شک کرده بودم، جام مانده بودم، نمیدانستم چه بگویم، صبور یکنواخت سخن میگفت و به هزار دلیل برایم ثابت میکرد که از خارج زنگ نزده.

گفتم خوب است آله را بفرستید، مگر حتمن تمام شرایط آنرا، آدرس، شماره تلفن و نامه ی را که در آن بیان شده باشد که پولم را پس میدهند نیز بفرستید. گفت: مطمئن باشید همه چیز را میفرستم و پول شما بشما پس داده خواهد شد. صبور که میدانیست موافقه ی مرا بدست آورده، علاوه کرد: حال، آقای افضلی این آله از طریق پُست به شما فرستا ده خواهد شد، باید حتمن گرفته و پول آنرا در پُست خانه پرداخت کنید، اینکه موافقه نموده اید که آله را میگیرید، اگر نگیرید، جریمه خواهید شد، پس از حالا اگر تصمیم نهایی به گرفتن آن دارید، باید رسمن اقرار نمایید و صدای شما ضبظ میشود، گفتم خوب است. گفت: پس اگر موافق هستید، «با سوپر وایزر» صحبت کنید، گفتم: خوب است. کسی را که صبور  « سوپر وایزر» میخواند بامن به رسم اقرار گیری صحبت کوتاهی کرد،  او در آن صحبت کوتاه موافقه ام را گرفته و با من وداع گفت. باز با گفتار نرم، دل انگیز و فریبنده ی صبور رو برو شدم، او گفت: بعد از دو سه روز از پُسته خانه یک کارت به آدرس تان خواهد آمد، به پُسته خانه بروید و آله را بعد از پرداختن چهار صد دالر از آنجا بگیرید، صبور بعد از چند مرتبه تکرار مبنی بر گرفتن آله، پرداختن پول و حصول اطمینان از درستی آدرس ام  با من خداحافظی کرد.

چند روز بعد کارتی به آدرسم آمد که در آن نوشته بود: بسته ی بنامم آمده. به پُسته خانه رفته وکارت را نشان دادم، کار مند پُسته خانه بادیدن کارت بسته ی را برایم آورد و از من چهار صد دالر خواست، با کار مند پُسته خانه گفتم: چیز دیگری نیز با معیت این بسته باید باشد، گفت نه هیچ چیزی دیگر نیست (انتظار داشتم نامه ی نیز باید همراه این بسته باشد) بسته را دیدم که آدرس باز گشت ندارد، گفتم: میشود این بسته را امروز نه چند روز بعد بگیرم؟ گفت: مشکلی نیست. باشک، تشویش، دلزدگی و هزار سوال برگشتم. چند روز گذشت، از کار آمدم خانمم گفت: صبور نام زنگ زده بود، پرسید که بسته را گرفته اید یانه، من گفتم: فردا زنگ بزند، فردا صبور زنگ زد و پرسید: آله را گرفتید؟ گفتم: نه. گفت: چرا؟ گفتم: به درستی این برنامه و اینکه شما میگویید: از آسترالیا زنگ زده اید، شک دارم. گفت : وطندار! ما از آسترالیا زنگ زده ایم، شما بیغم باشید، بروید بسته را بگیرید. گفتم: من باور دارم با دادن پولم آنرا پس نخواهم گرفت، شما گفته بودید: نامه ی که مرا اطمینان دهد، شما از استرالیا بوده و برنامه فی الواقع برنامه ی دولت آسترالیاست همراه آن بسته فرستاده میشود، فرستاده نشده بود. گفت: نامه در درون بسته است. گفتم: حق نداشتم تا پول ندهم، آنرا باز کنم، علاوه بر آن آدرس باز گشت هم روی آن بسته نبود، این است که من اطمینان نکردم پولم را بدهم که باز بدستم نخواهد آمد. گفت: وطندار شما چه قِسم آدم هستید، بروید بسته را بگیرید، مامورین دولت بکرات به در خانه تان خواهد امد، پول شما گم نمیشود.گفتم شما که از خارج زنگ زده اید. گفت: نه نه هرگز نه، من از آسترالیا زنگ زده ام. گفتم: اگر شما از آسترالیا زنگ زده اید، من از شما یک سوال میکنم، اگر به سوالم جواب درست دادید، قبول خواهم کرد که از آسترالیا زنگ زده اید و بسته را خواهم گرفت، و اگر جواب درست ندادید، به این معنا خواهد بود که شما از خارج زنگ زده اید و در ان صورت من بسته را نخواهم گرفت. گفت: بپرسید. گفتم: "میدیکیر کارت" از کجا صادر میشود؟ گفت: میدیکل کارت؟ گفتم: نه میدیکیر کارت. گفت: میدیکل کارت... حرفش را بریده و گفتم: اگر از آسترالیا زنگ زده بودید میدانستید که کارت مورد نظر من میدیکیر کارت است، نه میدیکل کارت، پس خود بخود ثابت گردید که تو از خارج زنگ زده و میخواهی که فریبم دهی. گفت: خوب اینه بگیر با سوپر وایزرم گپ بزن، سوپروایزر بالهجه ی غیر آسترا لیایی بمن گفت: آقای افضلی میدیکل کارت... گفتم: شما حتا نمیدانید آنچه من میگویم میدیکیر کارت است نه میدیکل کارت، تا چه رسد که بدانید، آن کارت از کجا صادر میشود. گفت: آن کارت توسط پُست به آدرس شما می آید، بی اختیارخندیده و گفتم: میدانم که همه چیز، و از جمله فریب کاری تو نیز از طریق پُست انجام میگیرد، مگر تو باید بدانی که این کارت از کجا صادر میشود، نه چگونه می آید. گفت: میدیکل کارت از شفاخانه صادر میشود. گفتم: حالا مطمئن شدم که دروغ میزنید. گفت: دروغ نمیزنیم، من سوپر وایزر هستم. گفتم: از آنسوی خط  هرچه دلت میخواهد باشی، بگو که هستی، مگر من به دلیل بسیار روشن این را میدانم که دزد و فریب کار میباشی. باز صبور بامن هم کلام شد، با او گفتم: کسی را که سوپر وایزر میخوانید، از لهجه اش دانستم که در آسترالیا... با عصبانیت سخنم را قطع کرد و گفت: خوب!!! لهجحه!!!، هزاره استی؟ گفتم: این سوال شما بی ربط بود، من تعلق خاطر به قومیت خاصی ندارم، ترجیح میدهم، پیش از اینکه بگویم: عضو یک گروه قومی خاص میباشم، بگویم: هویت انسانی دارم و انسانم – سخنم راگرفت و گفت: خوب! انسان استی؟، اگر انسان استی که آله را میگیری.گفتم: این سخن شما بسیار کودکانه است، من اگر آله را بگیرم، یا نگیرم، باز هم انسانم، اینطور نیست که با گرفتن آله انسان شوم، شما نباید انسانیت مرا با انجام ندادن یک کار غلط (گرفتن آله) زیر سوال ببرید، اگر آن آله را شما نمیفرستادید، من تا آخر عمرم نا انسان باقی میماندم؟ گویا شما با فرستادن آن آله برمن منت نهاده و سبب انسان شدنم میشوید! شما که من را فریب میدهید، این کار نا مشروع است، لاکن باز هم شما انسان هستید و برخوردار از کرامت انسانی –  من دوست ندارم بکسی بگویم که از فلان گروه قومی میباشم و دوست ندارم از دیگران نیز بشنوم یا بپرسم که عضو کدام گروه قومی میباشد، ببین دوست بیش از این به پنهان نمودن فریب کاری خود کوشش نکن، آنرا که سوپر وایزر میخوانید، او نیزمانند خودت نتوانیست سوالم را جواب گوید، سوالی که هرکس اگر در آسترالیا زندگی کند، جوابش را میداند، من قاطعانه میگویم: پولم را نداده و آله را نخواهم گرفت، بیهوده کوشش نکن.

 صبور درمانده بود و نمیدانیست چه بگوید، از این رو به شدت دچار تناقض و بیهوده گویی شده بود، او میگفت: تا بیست و چهار ساعت دیگر برق تان قطع خواهد شد. کفتم: هرگز چنین نخواهد شد و هیچ کاری از دست تو نخواهد آمد، چون تو در آسترالیا نیستی و آنچه میگویی، همه دروغ و دسیسه اند، بی مورد تهدید مکن. گفت: تا هزار دالر جریمه خواهی شد.گفتم: اگر میتوانی بکن، گفت: شب و روز با زنگ زدنم آرامش را از تو میگیرم. گفتم: تو مرارت بکش و زنگ بزن، من با حرکت یک انگشت قطع خواهم کرد. گفت: نمیگذارم شبها خواب شوی. گفتم: تو میتوانی آنطرف خط برای زنگ زدن زحمت و بیخوابی بکشی، لاکن من فقط تار تیلیفونم را میکشم - خدا حافظ ، تلفون را قطع کردم، دو باره زنگ زد، هلو. گفتم چه میخواهید؟ با لحن سرزنش بار گفت: تلفون را چرا قطع کردی؟ گفتم: چون مال خودم هست. این بار التماس آمیز گفت: او بیادر! امو ره بگیر، تو افغان استی، اگر نگیری، خساره مند میشوم، چون اینها آن پول را از معاشم خواهد گرفت، تو به یک افغان خود کمک نمیکنی؟ گفتم: به افغان ها کمک میکنم و کرده ام، مگر تو مستحق کمکی نیستی، باوجود آن ترا یک کمک میکنم. گفت: چه کمک؟ گفتم: آن کمک این است که به شما آگاهی میدهم که فریب یک گروه تبهکار را خرده ای، این شارلتان ها شما را استخدام نموده و بر علیه هم وطنان ات استعمال مینمایند، از تو بهره ی نا مشروع میگیرد، خود این گروه دزد سود های هنگفت را به خود اختصاص میدهند و به تو مبلغ ناچیز میدهند، این پیشه ی نا مشروع را از همین لحظه به خود این گروه مجرم رها کرده و در کشوری که زندگی میکنی به پولیس آن اطلاع بده تا آنها به دست قانون بیافتند.   

+ نوشته شده در  Fri 9 Dec 2011ساعت 15:9  توسط nabi afzali  | 

من جانب شیطان رجیم به ابنای بشر

این جانب شیطان، سلام و احترامات فراوانم را خدمت با سعادت یکایک ابنای بشر (به جز گروه بد کاران) تقدیم داشته و از خداوند متعال صحت مندی و سرفرازی را برای یکایک شما مسئلت دارم، خدا کند که همگی شما عزیزان، عبای صحت وقبای جانجوری بر تن داشته باشید، اگر از  روی مهر بانی در جویای احوالات بنده باشید، این حقیر، بحمد الله تا دم تحریر ورقۀ هذا کفش عافیت و لنگی سلامتی به پا وسر دارم، یعنی: اگر بعضی شما که بسیار کورمغزید و نفهمیدید، خلاصه از فرق سر تا کف پا جور وتیار می باشم، خاطر مبارک شما جمع باشد.

اما بعد از عرض سلام و احوال پرسی، عرض اینکه: در این چند روز قبل از یکی از گزارش گران «چوغلی نیوز» که نخواست نامش فاش شود، شنیدم که در میان شما عده ای از برادرانِ اوباش، خار، خس و خاشاک، اراذیل، جنایت کار، دغل باز، دزد، قاتل، رشوت خوار، زنباره، شیاد، مکار، دروغگو، بد اخلاق و...، هر چه از اعمال قبیح و کردار شنیع را مرتکب شوند، گناه آنرا بگردن من بیچاره می اندازند. باید عرض شود که: آنهای که دست از زشتی ها و شناعت بر نداشته - هر روز آنرا تکرار میکنند، و بعد میگویند: شیطان بمن گفت که این کن وآن کن، آنها خود شیطانهای حقیقی اند که برای فریب دادن شما ملت شجاع و قهرمان پرور این بهانه هارا می آورند. من از شما ملت غیور و توهم پرور عاجزانه خواهش میکنم، که از این دروغگویان و مکاران بپرسید: چه شده است که از اول عمر ننگین خود تا لب گور هرانچه از منافقت، حرام خواری و مردم آزاری های که کردید، گفتید: شیطان فریبم داد، چرا از بار اول که به دستور «شیطان» گناه کردید و بعد دانستید که فریب خوردید، باز تا دفعه ای هزارم اعمال زشت خود را دوام دادید؟  از آنها بپرسید: پیش از گناه کردن، هنگام گناه کردن و بعد از گناه کردن خوب میدانستید که گویا "شیطان" در کمین است، باز چراگناه کردید؟

 صد بار بدی کردی و دیدی ثمرش را / نیکی چه بدی داشت که یکبار نکردی؟

حال، در حظور شما عزیزان، من از این شیادان می پرسم که اگر منطق دارید بگویید، آخر چرا باید خداوند تبارک وتعالی مرا بر ذهن و قلب شما مسلط نموده باشد؟ مگر من با ابنای بشر چه مشکل دارم؟ شما که از یک طرف به عدالت خدا اعتراف دارید، و از طرف دیگر میگویید: خدا مرا (شیطان را) بر وسوسه ها و افکار شما مسلط نموده است، این خود نفی عدالت خداوند نیست؟ از نظر شما، من دشمن خدا بوده و شما دوست او هستید، نتیجه اینکه، شیطان دشمن خدا و ابنای بشراست، همین طور است نه؟ پس به کدام منطق میگویید: خدا دشمن مشترک را بر قلب دوست مسلط کرده؟  در همین مورد، ناصر خسرو نیز یک سخن منطقی گفته:

 به ذات بی زوالت دون عدل است

بروی دوست، دشمن را کشیدن

 از این هم که بگزریم، مگر سینه های آن گروه از ابنای بشر که جنایت میکنند، خون می ریزانند، نفاق و شقاق می کنند، بر مسند قدرت که نشستند مال ملت را می خورند و ...، میدان کشمکش میان  خدا و من است که در آن میدانِ «زشت و تیره» خدا همیشه مغلوب - این چه منطق است؟ این را باید دانست که دشمن خدا کسانی اند که به خدا  تهمت میزنند وقدرت و عدالت او را مخدوش نشان میدهند، دشمن خدا کسانی اند که جنایت میکنند، خون می ریزانند، نفاق و شقاق می کنند،  دشمن خدا کسانی اند که وقتی بر مصطبه ی قدرت نشستند، مال ملت را می خورند، مردم بی گناه را در بند میکنند، شکنجه میدهند، در سیاه چالها محاکمه میکنند، اعدام میکنند، مردم را به جرم اعتراض، اصلاح طلبی، حق جویی و عدالت خواهی کشتار میکنند.

عزیزان! چشم بصیرت باز کنید، خرد ورزانه  و عقل گرایانه بیاندیشید، با تلعین و ملامت کردن من نمیشود خود را از جرایم مبرا نمایید، این چیزی نیست جز آب را در هاوان کوبیدن، تا وقتی دیگران فکر کنند که  گناه کردن گنه کاران بستگی به وجود من دارد،  خر جنایت کاران  و اراذیل به منزل میرسد. مگر مسئله این گونه نیست. من از شما دعوت میکنم که چشم بصیرت باز کرده و با بکار بردن منطق - خرد ورزانه و عقل گرایانه بیاندیشید، با تلعین و ملامت کردن من نمیشود خود را از جرایم مبرا نمایید، تا وقتی دیگران فکر میکنند که من مردم  را به اعمال نا شایسته ترغیب میکنم، افراد بدعمل ومجرم آسوده خاطر خواهند بود. مگرحالا من برای گروه نامبرده یک خبر بد و نا امید کننده دارم، این خبر بد برای آنها چیزی بدتر از مرگ است و آن خبر اینکه: ای بد کاران! من اصلن وجود ندارم، اینکه شمای ترسو و بی اراده، شمای ضعیف و سست عنصر، برای گناه کردن بمن (منی که وجود ندارم) متوسل میشوید و بعد از انجام کردار شنیع بمن پناه میبرید، من شما را نفرین کرده و از شما میخواهم تا از من دور شوید که از شما مرا ننگ است. یک سخن دیگر: اگر گیرم که شیطانی هم وجود داشته باشد، این را بدانید که شیطان مورد نظر «شما حقیران» همان اذهان تاریک و قلوب سیاه خود شماست، حال من به اتفاق تمام افراد نیک گویش، نیک کنش و نیک اندیش هزاران لعنت و نفرین را به شیطان، یعنی به اذهان تاریک و قلوب سیاه شما میفرستم. لازم میدانم این نکته را نیز یاد آوری نمایم و آن اینکه - خداوند تبارک و تعالی گفته: "گروه کثیری از جن و بشر را برای جهنم آفریدم..." با در نظر داشت این گفته ی خداوند – چه احتیاجی مبنی بر اینکه من شما را فریب دهم، وجود دارد؟ این نکته را برای این یاد آوری نمودم، تا نشان دهم که شما بیهوده و نا حق -  تهمت و تلعین را بمن روا میدارید. یک دروغ مشهور دیگری که  بیشتر افراد بد کار به آن تکیه نموده و پناه میبرند، این است که: از در بار خداوند هیچکسی جز شیطان نا امید نیست. من به این گفته ی وقیهانه و مضهک شما قه قه میخندم. توکه قتل میکنی، تجاوز میکنی، ظلم میکنی، از نا مشروع ترین راه ها مال می اندوزی بدتر از آن، تمام این شناعت ها را با تجویز خدا و بنام خدا میکنی – خدا ترا خواهد بخشید – مگر من که توی حقیر ( منظورم فقط جنا یت کاران است – نه خواهران و برا دران نیکو کار) را سجده نکردم، نمی بخشد؟ من با کمال اطمینان میگویم که «ارحم الراحمین» مرا که «توی» بدعمل را سجده نکردم، نه تنها میبخشد، که انشاءالله پاداش نیز خواهند داد، پاداش موفق بر آمدن من از یک آزمایش هولناک. اگر خدا نخواسته توی بد کار را سجده میکردم، باید تا ابد بار بدنامی و پشیمانی آنرا به شانه میکشیدم. سپاس خداوند قادر و عالم را که بمن توفیق این تفکیک را داد، تا بدانم فقط  خدا  برازنده ی سجده است. در آخر لازم میدانم از اینکه کلمات رکیک زیاد بکار بردم، از بنی بشر به (استثنای آنهای که مرتکب جنایات گوناگون شده اند) پوزش بخواهم، در پناه خدا باشید.

من را در این آدرس جستو جو کنید: جاده ی منتهی به تاریکی اذهان - نا رسیده به کوچه ی خرد، بازار توهمات.

شیطان، از ناکجا.    

+ نوشته شده در  Fri 4 Nov 2011ساعت 10:12  توسط nabi afzali  | 

اگرم در نگشایی ز یکی غار درایم

کابینه کرزی در یک جلسه ی اضطراری/پنهانی، مصاحبه ی فلان و بهمدان بر انگیز رئیس جمهور را (که هفته ی گذشته با جیو نیوز) داشت، بر رسی میکرد.

در آن جلسه یکی با مرطب ساختن لونگی پهلوی و عبا/قبای زردوزش چنین آغاز سخن کرد: بسم الله الرحمان الرحیم، الحمد لله ربالعالمین، السلاةُ والسلامُ علی المنافقین والکاذبین والمفسدین. و لعن الله دائمُ علی احبابهم و قائل شناعت هم و منکر بلاهتهم وراکب سیاستهم و جاعل فصاحتهم من الحال الی بقای الکلدار، الدینار و الدُلار. اما بعد: اینجانب در خصوص سخنان جلالت مئاب امیر جمهور حامد کورزی ببخشید- کرزی میخواهم بگویم که این موضع گیری، در درازکوتاه مدت و در ابعاد گسترده و... اما و ... و اگر مگر چنان و چنین و در ابعاد مالی پولی معاشی و یا بهتر بگویم اقتصادی بی نهایت و در بالا ترین حد بی سابقه، بنفع ملت مکروماکرین پرور، البته «مکر» در مورد حکومت چاره و تدبیر پنهانی را گوید، نه دسیسه و شیطانت. دیگری که دیر حوصله کرده بود، سخنان اورا قطع نموده و در حالیکه کلاه خود را بطرف پیشانی میکشید گفت: یکی از فواید بیشمار این ساختمان های مجلل برای این ملت مفت پرور این است که: آنچه خوبان همه دارند – ملت ما تنها دارد. یعنی در کنار این ساختمانها ایستاده مفت و محضن لله عکس بگیرند. دیگری گفت گل گفته ی مگر جُل گفته ی. کسی گفت: خیلی خوب گفته. اخوت این را حکم میکند که اگر برادر کلان ما اانشأ الله بصورت برادر خورد سیلی بزند، با ید برادر خورد دیگر طرف صورتش را پیش کند تا یک سیلی دیگر نیز عنایت کند، ما که الحمدُ لله مسلمانیم. از آنطرف تر صدا آمد: بلی،بلی! اگر باسنگ بزند، ما باید سنگش را دربغل گرفته و نزدش برویم. آن یکی که متهم به دیوانگی بود، گفت کج نشسته و راست بگویم غلط گفته ی. کرزی در جواب او گفت: او احمق! تو با ید در عمق سخنانم معنا و مفادی را جستجو کنی، نشنیده ی که میگویند: سیاست یعنی دروغ، یعنی دگماتیسم. در سیاست بایست گاهی با زبان و گاهی با زبانک سخن گفت. تاکی هر نکته را برایتان تفسیر نمایم؟ من که میگویم در کنار برادران خود خواهم بود، قصدم از اخوت است، اخوت در پرتو تعریف هرمنوتیک  تاویل منافقت را بدست میدهد ، و کار برد واژه ی شریفه ی منافقت در سیاست معنی ملایم تری را بخود گرفته و رفته رفته بار تیزهوشی می یابد، من در سخنانم در مورد حمله ی آمریکایی ها به پاکستان، (اگرچه حلوا خورده بودم، خیلی شیرین بود، خوب میدانیم بعد از خوردن حلوا آدم نمیتواند خوب به میل خود سخن گوید) میخواستم این معنا را برسانم که ما از نظر سیاسی به برادران پاکستانی خود اقتدا خواهم کرد، اگرنه این را عقل اوباما نه، که عقل خر هم باور نخواهد کرد که: ...

هیچ ری نزنین مرا اوباما، ماهانسینگ و... خوب میشناسند، اوه راستی او وزیرک خارجه! تو بگیر تیلفون را یک زنگ زده و آن «حرامی ها را» اطمینان بده که ... وقت صرف چاشت میشود، بعد از صرف چاشت، بعض قرض و قرضداری های فیمابین دوستان صمیمی تصفیه و حساب شده و باقی و خوبی جلسه به فردا موکول گردید.   

+ نوشته شده در  Sat 29 Oct 2011ساعت 16:6  توسط nabi afzali  | 

سفرنامه


از لحظه ی که روز رفتنم رابه افغانستان تعیین کردم، وقت با من سر لجاجت را گرفت، ماه ها، هفته ها، روز ها، ساعات و دقایق حالت مرگ را اختیار کرده بود و هیچ نمیگذشت – طوریکه در رکود  شمارش ایام و لحظات شکنجه میشدم.

بعد از گزراندن چندین محشر -  سر انجام بر رکود زمان غلبه کرده و بی درنگ، اسیر سکوت مرگبار مکان شدم، 22 جوزا از میدان هوایی ملبورن (به اتفاق خانم و فرزندانم) در طیاره نشستیم، تصور میکردم طیاره زیر سرعت سنگپشت، هوا را می پیمود، انصاف بدست شما، فاصله ی 10 – 12 هزار کیلو متری با چنان سرعت چگونه باید طی شود؟

از کواله لامپور به آنسو، در طیاره ای که مال شرکت هوایی «پی آی اِی » پاکستان بود، نشستیم، آنجا بود که اخلاق، روحیه، تعارف و خدمات بسیارمتفاوت را تجربه نمودیم، در وسط راه رسیده بودیم که مشاجره ی دراز و پیوسته میان خدمه و آمر پرواز درگرفت، آنها به زبان (اُردو) از هم به انتقاد و گلایه میپرداختند – اولی میگفت: ترا با مهربانی و مدارا (فرزند) خطاب میکنم و تو از مهربانی های من سوء استفاده نموده و شیرک میشوی، دومی میگفت: هیچ غلطی نکرده ام و تو بی موراز من انتقاد نموده و بر من منّت میگذاری، سومی و بی طرف - در نقش میانجی از دومی میخواست تا از اولی عذر خواهی نموده و همینطور مشاجره را پایان دهد، اما او در جواب میگفت: از گناه نا کرده چرا باید عذر خواهی کنم؟. از برکت نزدیک شدن به میدان هوایی کراچی و کثر ارتفاع طیاره مشاجره به پرواز های آینده موکول گردید – از طیاره بیرون شدیم، پیش از اینکه خروجی را بزنند، از ما خواستند، فورمه ی را که در آن از محل بود و باش ما پرس و جواب میشد، خانه پوری کنیم، خواستم آنرا پر کنم، گفتند قلم ات را بده تا ما آنرا خانه پوری کنیم، قلمم را که دکمه، سرپوش، کمر بند و اطراف نوکش رنگ طلا داشت و کسی برایم تحفه داده بود به یکی از آنها دادم - سه نفر بودند و چهارفورمه و یک قلم. یکی مصروف پر کردن فورمه شد، دومی و سومی دنبال قلم میگشتند. تمام چهار فورمه با یک قلم خانه پوری شدند و قلم دوم و سوم یافت نشد، از من «با التماس و تملق» خواست تا به آنان شیرنی بدهم، گفتم یعنی چه؟ گفتند برایت سه نفره زحمت کشیده ایم، پول چای ما را که بدهید! گفتم کار خویش را انجام داده اید. گفتند این کار شما بود! گفتم شما برای این کار داو طلب شدید و حالا از من پول میخواهید؟، این که درست نیست! گفتند حداقل قلمت را که نزد ما بگذار! گفتم معذرت میخواهم.

  از تمام پاکستان به  خصوص کویته، فقر و فساد، مرگ و و حشت می بارید – سایه ی مرگ و وحشت بر تمام سیمای زندگی مردم مستولی بود، آدم خواران عابرین  و اجتماع را به مسلسل میبستند، باور مردم بر این بود که آجانس های «آی اس آی  و حاکمان نظامی پاکستان» مسؤل این دهشت افگنی ها اند.

اقلیت هزاره که در دو نقطه ی بروری و مری آباد کویته مسکون اند، به دلایل قومی، مذهبی و وضعیت اجتماعی شان به شدت آسیب پذیرند، این گروه قومی که در نتیجه ی مظالم امیر عبدالرحمانِ خون آشام در بلوچستانِ پاکستان متواری، و در آغوش «مردارکوه» که بعد ها  بنام مری آبادمشهور گردید، مسکون شدند، قومیت هزاره که از خود در پاکستان سر زمین آبایی ندارند، بخشهای از مناطق مری آباد، و تمامی منطقه ی بروری را از بلوچ ها با پول خریداری نموده اند و در مرور زمان منطقه ی قابل ملا حظه را با جمعیت قابل ملاحظه تشکیل داده اند که به باورمن از این رهگزر تحمل آن برای بلوچ ها دشوار است. عناصر نژاد پرست بلوچ خشمگین اند و با نادیده گرفتن قانون باور دارند که هزاره ها زمین های اجدادی آنها (بلوچها) را تسخیر نمو ده اند – بلوچ ها از ادامۀ این روند  نیز به جِدّ وحشت دارند، از این رو با اقلیت قومی هزاره سر خصومت را گرفته اند.

از لحاظ اقتصادی، هزاره ها توانسته اند موقعیت های برتر را در بده و بستان های تجارتی در برابر حریف های پشتون خویش بدست آورند. این مسله را وقتی پشتون ها در تناسب جمعیت خویش با جمعیت هزاره ها سبک و سنگین میکنند، تحمل نمیتوانند.

از دیدگاه مذهبی: عوامل فرقه گرای هزاره، روایات مبنی بر نکوهش و حتا دشنام آمیز و تلعین پیشوایان اهل سنت را دامن میزنند، این گروه زیر نام یک سازمان تند رو و متعصب، (بنام سازمان طلبه های امامیه) که گرایش ایرانی دارند و خمینی را در حوضۀ دینی و سیاسی پیشوای خویش میدانند (آیت الله خمینی اظهار نظر های برانگیزندۀ را در کشف الاسرار خود در مورد عمر پسر خطاب - پدر زن و خلیفۀ دوم پیامبر نموده اند) عناصر ایران گرا و فرقه گرای هزاره در کویته شعار ها و خواسته های سیاسی ایران مبنی بر "راه قدس از کربلا میگزرد"، راه اندازی راه پیمایی روز قدس در آخرین جمعۀ ماه رمضان هر سال، آزادی قدس و پس گرفتن اراضی فلسطینیان از اسراییل را از یک طرف مطرح و بلند میکنند و از طرف دیگر تنفر و تعصب مذهبی شیعه وسنی را دامن میزنند.

 آقای حسن الله یاری به اتفاق چند ملای ایرانی و افغانستانی یک بر نامۀ تلویزیونی را زیر نام «شبکۀ اهل بیت» از آمریکا اداره میکند که در سراسر بر نامه های آن از جنجال های میان قبایل بنی هاشم و بنی امیه، از نزاع های خلافت علی ومعاویه و از کردار ها و گفتار های عمر فرزند خطاب و... با زبان آتشین و تحریک آمیزسخن میراند، او با این کار خود تنفر و تعصب را میان پیروان فرَق شیعه و سنی عمیق تر و جدی تر میکند - این کار آقای الله یاری که برای اسلام گرایان افراطی به شدت انزجار آفرین است، بهانۀ دیگری را به دست بنیاد گرایان قومی و مذهبی پشتون و بلوچ در پاکستان میدهند، تا بر هزاره ها در کویته حملات بیشترمرگانه نمایند.

به باور من این حملات مرگبار، اگرچه بدون شک توسط بنیاد گرایان قومی و مذهبی قبایل پشتون/بلوچ صورت میگیرند مگر از حمایت تسلیحاتی، سازمانی و مالی سازمان مخوف «آی اس آی» نیز بهره مند اند. از یک دید گاه حتا میشود مدعی شد این بنیاد گرایان خود از اعضای سازمان «آی اس آی» و پلیس اند. به این دلیل که: بعد از برچیدن شمار زیادی از سران اقتصادی و سیاسی و سپس افراد عام هزاره های کویته هنوز یک مظنون هم باز داشت نشده است.

علاوه به دلایل که در بالا ذکر گردید، کتله ی قومی هزاره در پاکستان که مرکب از شهروندان پاکستانی و مهاجران افغانستانی اند، به دلایل تعیینات اشتباه روابط سیاسی/اجتماعی خویش با بلوچها، پشتون ها و حکومت پاکستان و همچنین موقعیت جغرافیایی وعدم تعادل جمعیت خویش نیز در بی پناهی و بی دفاعی شدید بسر برده  و عمیقن آسیب پذیرند.

در ایران مردم نفس تنگ است

از میدان هوایی کویته پاکستان سوار طیّاره شده و در "فرود گاه" زاهدان پیاده شدم، هنگام دخولی زدن در صف ایستاده بودم، یک افسر با چهرۀ عبوس از من خواست در صف دیگری ایستاده شوم، در صف دیگر ایستادم و دقایقی نگذشت، که افسر دیگری با روحیۀ گرفته مرا در صف که اول ایستاده بودم رهنمایی کرد، این کار دو سه مرتبه تکرار شد و از این بی رویه گی آنان متعجب شدم – البته حدس زدم که «مانند کارمندان - پی-آی-اِی» آن روز میان کار مندان فرودگاه زاهدان ایران نیز با ید کدام شکر آزاری ای رُخ داده باشد، خیر، کاسه و پیاله بدون سرو صدا نیست!

مقصدم تهران بود، از یکی پرسیدم تکیت برای تهران از کجا بگیرم، با کدورت و سردی اشاره کرد: آن سو، آن سو رفتم و نبود، از دیگری پرسیدم او نیز قهر بود اشا ره کرد: این سو، این سو رفتم هم نبود، تا اینکه خودم یک آجانس را یافته، از شخصی که در آنجا نشسته بود، بعد از سلام خواستم برایم تکیت تهران را بدهد، سرش را تکان داد، گفم برای تهران تکیت میخواهم، بازوانش را بلند کرد، کمی مکث کرده و گفتم: "آغا، یِه بلیت واسه تهرون میخام" همین را که گفتم، بیدرنگ دست بکار شد و گفت: نود و دو تومان. هزار تومانی را پیش اش گذاشتم، به طرفم نگاه کرد و گفت: نود و دو تومان میشه، گفتم ببخشین میده ندارم این هزارتومانی را بگیر و نُه صد و هشت تومان بمن پس بده. بستۀ پولم را که در دست داشتم، از دستم گرفت و نزدیک به نیم آنرا گرفته و در مقابل چشمانم شمار کرد «نود و دو هزار تومان» و گفت: این قدر میشه.

از آنجا نیز پرواز و در فرودگاه مهر آباد تهران فرود آمده و بعد از چند قدم حرکت به طرف در بیرونی، یکی از چند خانمِ جوان، با چهرهای بشاش مگر غرق چادر های "مشکی" (در ایران اسلامی به هر رنگ سیاه اگر سیاه بگویند، میگویند، مگر به چادر سیاه، چادر مشکی میگویند) از استقبالیۀ نمایندگی تاکسی مرا صدا کرد و گفت تاکسی میخواهید؟ گفتم بلی. برای کجا؟ حسن آباد خالصه. پانزده تومان، خوب فهمیدم که منظورش پانزده هزار تومان است. گفتم زیاد گفتید. گفت: کم نمی شود، گفتم: من بی خبر نیستم، تا آنجا باید ده هزار تومان باشد، نرخ نامه را نشان داده و گفت نرخ بالا رفته، گفتم همین ساعت بالا رفته؟ گفت از ساعت دوازده شبِ گذشته، و ادامه داد: حکومت مارا می شناسی؟ از ترس نفسم قید شد - زندان اوین یادم آمد و باخود گفتم همان لباس شخصی های حزب الله، سار الله و سپاه که میگفتند اینها بوده! در جوابش با قدری مکث و لکنت، با لحن برائت آمیزگفتم: بلی، خدا این نظام را حفظ کند امشاألله، در حالیکه جبینش گره بسته بود، با لحن بیزارانه، دستانش را موازی با پشت زانوی اش پهن کرده و به طرف زمین اشاره کنان گفت: نه نه! اون یارو رامیگم – رئیس جمهور ما، گفتم اورا هم خدا حفظ کند، با لحن درشت گفت: خدا بکشد اش، هر روز قیمت هارا بالا میبرد  وما حیران میمانیم که مشتری ها را چگونه قانع کنیم. 

 در تاکسی نشسته و دیدم کسی قوانین ترافیکی را هرگز احترام نمیکند، مرگانه موتر وانی میکنند، درهر چند کیلو متری یک تصادم را می دیدم، "نظام" که سرگرم جمع آوری کردن آنتن های ماهواره ای از پشت بام های مردم است، سرگرم معاینه و مداقّۀ چادر های "مشکی" است تا مبادا خواهران بی حیا چادر کوچک برسر کنند و مردان فراتر از جبین و گونه های شان را ببینند و در نتیجه "امام زمان جگرخون" شود – نظام باید اولویت هارا در نظر بگیرد، نظام امید وار است تا قبل از انقلاب مهدی و یا حد اقل تا 2111 به مشکلات قوانین ترافیکی رسیدگی کند.

 در سایۀ نظام جمهوری اسلامی، زنها در زیر حجاب اسلامی و ورای، چهره و شخصیت خویش، با شخصیتِ ساخته و پرداخته شده ی یک دیدگاه خاص و مر دانه، سر به زیرزندگی میکنند و نفسهای شان تنگ است، آنها از طرز پوششِ تعیین شده توسط نظام مردانه و زورگو، دکماتیسم و جزم گرا، بیزار و متنفر اند- با وجود آن، در ادبیات ولایی بیشترین کاربرد را اصطلاح «مقام والای زن» دارد!.

مهاجرین افغانستانی در ایران اسلامی شکنجه می بینند   اوضاع مهاجرین افغانستانی در ایران بطور روز افزون رو به بدی است، آنها را در کل میتوان به دو گروه «متأهلین و مجردین» تقسیم کرد، هر یکی از این دو گروه نام برده مشکلات جدی و غمبارِ خود را دارند. در پهلوی یک کابوس لایتناهی (خروج اجباری) مجردین از نظر محیط زیست حالت غم انگیزِ دارند، آنها در شرایط کار گری (کارهای پست و شاقه، با مزد ناچیز) در محل کار های خویش (زراعت ها، دام داری ها و تعمیر های زیر کار) بدون هر نوع تسهیلات زندگی، به زندگی نا گوار و رقت بار خویش ادامه میدهند که بسیار جای تأسف است. اما آن گروه از مهاجرین که با خانوادۀ شان زندگی میکنند، دایم با مسایل ومشکلات صحی و تعلیمی دست به گریبان اند – طوریکه برای هر امرِ به هر اداره ی که میروند، بهانه های رنگارنگ راپیش پای شان میگذارند - چنانچه یکی از آنها (مهاجرین متأهل) برایم تعریف کرد: برای یک کار اندک روزها بیکاری میکشیم، از این اداره به آن اداره سرگردان میدویم، سر انجام هیچ کاری از پیش نمی رود و از نا امیدی، گلوی مارا بغض می فشارد و به گریه می افتیم.

در مورد اقامه: کمیساریای عالی ملل متحد برای پناهندگان، به مسئو لیت های خود نمیرسد و محدودیت های عمل نیز بر آن از راه های غیر مستقیم وضع میگردد، از طرف دیگر، مهاجرین از مراجعه نمودن به دفاتر ملل متحد برای رفع مشکلات پنا هندگی و رساندن شکایات شان ترس دارند، آنها میدانند کا اگر مشکلات خود را جدی و قانونی مطرح کنند، از طروق مخفی بلای بر سرش خواهند آمد، از یکی از آنها پرسیدم: چه میشود اگر شما... مشکلات خود را جدی و قانونی پیگیری نمایید؟ گفت: با یکی از مسئو لین آن (کمیساریای عالی ملل متحد برای پناهندگان) این را مطرح کردم، در جوابم «تلویحن» گفت: در آن صورت (جدی مطرح نمودن مشکل خود) بلای را بر سر تان خواهند آورد. گفتم مگر چگونه و چرا چنین است؟ گفت: .... آخر این ایران جان است!

تبعیض تیره وسیاه

در یک خانواده: زن ایرانی، شوهر افغانستانی و اولاد های شان بی هویت. دختر همین خانواده با پسر ایرانی ازدواج نموده و صاحب فرزند شده اند، آن فرزند، هویت ایرانی دارد. باز پسر همین خانواده با دختر ایرانی ازدواج نموده که فرزند شان بی هویت است، چنین حالت بی نهایت درد ناک نیست؟  

چند روز قبل از برگشتنم چندین بار به چندین آجانس مربوطه (شرکت آسمان) برای تأیید پروازم «از زاهدان تا کویته» تلفن کردم، هر بار در جوابم میگفتند که آنها (پاکستانی ها) اصلن جمع کرده، میپرسیدم یعنی چه؟ میگفتند: اصلن به طرف پاکستان پرواز نیست!، از آنجا در پاکستان زنگ زده میپرسیدم که چنین چیزی حقیقت دارد؟ میگفتند نه – حیران و متعجب مانده بودم، سرانجام و ناگزیر بدون تأیید پرواز عزم زاهدان کردم. 

روز برگشتنم، از یک تاکسی وان پرسیدم: تا میدان هوایی به چند میبری؟ نفهمید و سرش را تکان داد، بعد از مکث کوتاهی گفتم: تا فراز گاه قهر آباد، گفت فرود گاه میروید: گفتم نه. پس کجا؟ گفتم: فراز گاه! آقا فراز گاه چیست؟ گفتم: از آنجا که هوا پیما ها بلند میشوند. گفت: همانکه فرودگاه است دیگه!. قصه کوتاه، تاکسی وان مرا تا فرودگاه مهر آباد تهران، که من آنرا به خطا، فراز گاه قهر آباد تهران خوانده بودم، در حقیقت همان میدان هوایی مهر آباد تهران، رساند و از آنجا به قصد زاهدان پرواز کرده و در فرود گاه زاهدان فرود آمدم، نزدیک ده شب بود، یک تاکسی وان از من پرسید کجا میخواهید بروید؟، گفتم هوتل، گفت: بنشینید، گفتم به چند؟ گفت: شش هزار، گفتم: زیاد نگفته باشی،گفت: پنجصد تومان تخفیف میدهم که مهمان هستید، به تاکسی نشستم در طول راه بمن گفت: من آدم خدایی هستم و از راه حلال رزقم را بدست می آورم، از آن آدم های دروغگو و فریب کار نیستم، خدایم مرا رزق حلال و فراوان از راه راستی ام داده...

مرا در یک هوتل پیاده کرد و تا استقبالیه همراهی ام کرد، با مستخدم استقبالیه کلماتی را زمزمه کرد، و او (مستخدم استقبالیه) برایش مبلغ پول داد. بیست و دو هزارتومان کرایه اطاق هوتل پرداختم، نمیدانم مطابق نرخ گرفته بود، یا بیشتر، فردای آنشب، اول صبح (پیاده) برای تأیید تکیتم در آجانسِ شرکت آسمان رفتم و این بارگفتند: جای نیست، ناگزیر و نا امید، باخود گفتم باید یکبار میدان هوایی بروم، از استقبالیه هوتل خواستم که برایم به نرخ مناسب تاکسی بگیرد، تاکسی آمدو تا میدان هوایی از من فقط یکهزار و پنجصد تومان گرفت – آنگاه دانستم که خدا جو و راست گو یعنی چه؟

در ترمینال برای گرفتن (بوردینگ پاس) در صف ایستادم تا نوبتم رسید، تکیتم را نشان دادم، با صدای کبر آمیز برایم گفت: تکیت تو "او کی" نیست، آنجا بنشین! گفتم من که مقصر نیستم، در تهران بارها زنگ زده و خواستم تکیتم را "او کی" کنند، در جوابم میگفتند... به سخنانم اعتنای نکرد، گویا مخاطب ام سنگ بود. از اول تا آخر مراحل کار مسافران، زنی را دیدم - زار زار میگریست – نمیدانم چه مشکل در کار او رخ داده بود، مگر گریه اش نا امیدانه و حزن آور بود. حالت بی نظمی عجیبی بود، ماموران بر سر مسافران فریادهای بلند و خشم آلود میکشیدند، از جمله یک مسافر مغضوب در جواب فریاد خشم آلود یک مامور، پوزش خواهانه والتماس کنان با نرمی میگفت: آقا! ببخشید من زبان تورا نفهمیدم، ماموران دیگر خنده کنان باهم میگفتند: باز چه شده که آقای ... فریاد میکشد، فهمیدم که آقای ... عادت دارد که برسر مسافران به اندک بهانۀ فریاد بکشد و چنین چیزی برای او و دیگرکار کنان میدان هوایی نه تنها عادی، که لذت بخش نیز هست، مگر مسافر بیچاره است که به شدت هراسان و نگران میشود. متوجه کسانی که (پیلوت های شرکت هوایی پی-آی-اِی) بوردینگ پاس میدادند، بودم تا اگر نظر لطفی طرف من هم داشته باشند، شنیدم که در مکالمۀ رادیویی از هم دیگر میپرسند: دیگر مسافر نیز هست؟ با شنیدن این مکالمه، زود از جایم بلند شده و نزدیک آنها رفتم، تکیتم را پیش کردم، آن را از دستم گرفته و برایم بوردینگ پاس داد، از شادمانی در پوستم نمی گنجیدم.

خروجی زدند و باز جویی کردند، طی تلاشی پاسپورتم را با دقت معاینه کردند، باهم میگفتند: این پاسپورت چینی است، لحظۀ انتظار کشیدم تا پاسپورتم را بدهند، اما ندادند، آخر بی حوصله شدم، پرسیدم: مگر مشکلی وجود دارد؟ جواب نداد، لحظۀ بعد دوباره پرسیدم: چه مشکل است، بگویید تا بدانم، مرد در حالیکه ساکت بود، هیچ چیزی در جوابم نگفت – پاسپورتم را با دقت ورق میزد، همکارش از او مسرانه میخواست که پاسپورتم را بدهد، مگر او هرگز اعتنای نمیکرد، آخر با نا راحتی گفتم: آقا چه مشکل است آخر بگو تا من بدانم، گفت از کجا هستی؟ گفتم از افعانستان، افغانستانی تبارم و فعلن شهروندی آسترالیا را نیز دارم - این پاسپورت چینی نیست - آسترالیای است، شما مگر غیر از پاسپورت ایرانی، پاکستانی و افغانستانی، پاسپورتهای دیگر را ندیده اید؟ مرد ساکت بود و بعد از لحظۀ از من چند سوال تکراری کرد و عین جواب ها را شنید، سخت در مانده بودم، با خود می گفتم: این افسر جوان علاوه بر نافهمی و بی تجربگی خود، قادر به خواندن الفبای لا تینی هم نیست. از هم کارانش استمداد کردم تا کسی دیگر پاسپورتم را بررسی نماید. در یک اطاق مرا راه نمایی کردندو در آنجا دیدم افسر دیگری نشسته بود، با ورود من در آن اطاق از جایش بلند شد با تعارف از من خواست که روی چوکی بنشینم، او شخص نسبتن موأدب و مهربان بود، بامن تعارف و احوال پرسی کرد، و بعد من با ناراحتی و شکایت با او گفتم: آن افسر جوان بدون اینکه هیچ توضیحی برایم بدهد، پاسپورتم ... آن مرد از من پرسید: از آسترالیا آمده اید؟ گفتم آری، پرسید شیعه هستید؟ از این سوال او خوشم نیامد، بهر حال گفتم: آری، آنجا وضع در کل چگونه است؟ گفتم: قانون حاکمیت مطلق دارد و تبعیض جرم است، به شخصیت و کرامت بشری ارج و احترام گذاشته میشود، مرزهای نژاد، مذهب و ملیّت شکسته شده است و... سخنانم که تمام شد، پاسپورتم رادر حالیکه بدون نگاه کردن پیوسته ورق میزد، برایم داد، دستم را فشرد و هم دیگر را وداع گفتیم. بعد از لحظهۀ بطرف کویته پرواز نمودم، طیّاره به " کویته هوایی ادّۀ" (میدان هوایی کویته) به زمین نشست، کویته همان گونه مغلوب و محکومِ مرگ و دهشت بود و اکنون نیز به طور روز افزون راه تاریکی و تیره بختی را طی میکند. عوامل فرقه گرا و قوم گرا که از پشتیبانی سازمان جنایت کار «آی اس آی» وطرز تفکر اهریمنی بهره منداند، اشتهای شان از خون فروکش نکرده و هر روز دست به قتل بی گناهان میزنند.

در افغانستان، نا امیدی بر همه جا سایه افگنده است

سحرگاه، پیش از روشن شدن هوا، «قاچاقبر» پشت در آمد و به اتفاق خانم و فرزندانم در موتر او نشستیم، هشتونیم صبح در مرز بلدک رسیدیم، مرز به روی همگان بسته شده بود، هزاران نفر، پیاده، بایسکیل سوار و موتر سوار در آنجا سرگردان و منتظر بودند، بعضی ها پیاده بطرف زنجیر (به قصد گذر از مرز) رو میکرند و مرز بانان با چوبدست و هیبت آنان را وادار به باز گشت میکردند. قاچاقبر از من خواست که ظواهرم را تغیر بدهم، تا نشناسند که هزاره ام، بعد رفت نزد مرز بانان و به آنها رشوه داد، و ما از مرز گذشتیم. در طول راه قندهار/کابل تمام روز هزاران عراده ی سبک و سنگین در حال گشتوگذر بودند، لاریهای بار بری و تانک های تیل، کاروانهای بزرگ نیروهای ناتو و آمریکایی، اردوی ملی، قوتهای پلیس و قوتهای امنیتی (از شرکتهای خصوصی) پیوسته در حال رفتو آمد بودند.از دیدن آن منظره احساس یأس و امید، غرور و حقارت بمن رخ میداد، قوای در ظاهرمصلح و منظم اردوی ملی و پلیس ملی را که میدیدم،با خود میگفتم: اینها "از تمامیت ارضی و استقلال ملی" ما دفاع خواهند توانست، در برابر حملات دشمن از مردم دفاع خواهند نمود؟ ودر عین حال این را نیز از خود میپرسیدم: اینها که دست آورد سیاست های باطل و خنثی ای مولوی کرزی اند، با «آی اس آی و طالبان» در تبانی نیستند؟ همچنین با دیدن قوت های خارجی، با خود میکفتم: مداخله های معنوی و عملی خارجیها که در قالب واعضین، جنگجویان و استخبارات اعراب، افریقایی ها، ازبیکها،چچینیها، ایرانیها، پاکستانیها و نیز در قالب تهاجمات نظامی قدرتهای بزرگ غربی و شرقی به کشور ما گاهی به پایان خود نیز خواهند رسید؟، بدون تردید، این سوال، یا جواب منفی دارد و یا حد اقل بی جواب، و سخت نا امید کننده است.

پنج و سی ای بعد ازظهر در خانه ی پدرم که در میان دره و کوه های بلند «جاغوری» واقع است، رسیدم. همه چیز در چشمم دگرگون می نمود، بر قامت و اندام سنگها و کوه های اطراف خانه لحظه ی چشمانم دوخته شد، تصور میکردم سنگها و کوه های اطراف خانه ام بامن سخن میگفت، گوی از من «با بی مهری و بی تفاوتی» میپرسیدند: این سالهای «که به نظر تو طولانی میرسید» کجا بودی؟ چشمانم در حالی که تمام سنگها و مناظر خشک کوه ها را «مهر ورزانه» لمس میکردند، گلو ام را بغض میفشرد. همه چیز، از سیمای منطقه گرفته، تا سیمای زندگی مردم دیارم بطور چشمگیر تغیرکرده بود، اکثر مردم را نمی شناختم، فکر میکردم «اصحاب کهف شده ام» و... سرنوشت آینده ی مردم را مبهم دیدم و هیچ امیدی برای فردا وجود نداشت.

بعد از مدتی، بطرف کابل سفر کردم، در دشت زردالو که رسیدیم، تمام وجود ما را وحشت زیر گرفته بود، موتر وان میگفت: در اینجا خطر بالقوه ی راه گیری توسط دزدان و طالبان وجود دارد، موتروان با سرعت خطرناک راه را طی میکرد، طوریکه سنگها، پستی/بلندیها و کجی های راه را نا دیده میگرفت، تا اینکه شکم موتر (با اینکه اورا از وجود یک سنگ در وسط سرک با خبر کردم) به شدت به سنگ خورد، گفتم: چرا احطیاط نکردی؟ گفت: آنسو تر یک موترسایکل سواری را میبینم که در پستی/بلندیهای دشت پیدا و پنهان میشود، وحشتم بیشتر شد، کمی پیشتر که رفتیم، دیگر اثری از او ندیدیم، تا به سرک پخته رسیدیم، گرچه قدری مطمئن شدیم، مگر اینبار از مواجه شدن با جنگ میان طالبان و کاروانهای نظامی، یا تصادم موتر ما با ماین، ترس و نگرانی دیگری بود که روان ما را میفشرد، تا که به کابل رسیدیم.

هرجا که میگشتم، اندوه وحشت ناکی مرا همراهی میکرد، در برچی و افشار که میرفتم، حس میکردم از این سو و آن سو زجۀ میشنوم. جمعیت کابل را بیشتر از ضرفیت آن دیدم، نفس آن شهر متعفن بود، و  نبود درخت در آنجا اولین منظره ی نا امید کننده بود که چشمم بآن افتاد، نظام فاضلاب، آب آشامیدنی، سرکها، عبورومرور به وضع فجیعی گرفتارند، علایم فقر و فلاکت در سیمای اکثریت مردم آشکار است، رنج آورترین چیزی را که من دیدم، خیل گدایان اطفال بود. کابلی را که سی و پنج سال پیش دیده بودم، با کابل امروز تفاوت وصف نا شدنی دارد، در این مدت چه بلا های که بر سر این شهر و مردم بلازده ی آن آمده، همه میدانند. کابل شاهد چه تغیرات بخود است، این را نیز همه میدانند. برای من تمام این تغیرات جالب بود، همه چیز را «با معیار های گوناگون» قیاس میکردم. از زخم های هنوزالتیام نیافتۀ شهریان کابل (به خصوص افشار و غرب کابل)، از فساد اداری، سیاست های باطل و نا کارای آقای کرزی و وضعیت شکننده ی امنیتی سخن نمیگویم که بسیار گفته شده...سی و پنج سال پیش نفس کابل معطر بود و مردم آن شهر تا حد ممکن لباس فاخر و صورت آراسته داشت، طرز پوشش زنان را خود زنان تعیین میکردند، آنها موتر وانی میکردند، زنهای که چادری میپوشیدند، اگرچه در پرتو یک اندیشه ی منحط این کاررا میکردند، مگر چندان اجباری هم نبود و تا جای اگر نه تابع خرد شان، که حداقل تابع شخصیت خانوادگی و قبیلوی اش بود. گرچه این را تابع «خرد سنتی/قبیلوی» او نیز میتوان دانست. و آن گروهی از زنانی که طرز پوشش آزاد را اختیار کرده بودند، (این چیزی عجیبی نبود) بدون شک تابع خرد خود او بود، شخصیت و جایگاه او تعیین شده ی حوضه ی مردانه نبود، و در پرتو خرد خود فکر و زندگی میکرند، خرد شان نفی نمی گردید، و به این تر تیب، حق اوشان نفی نمیگردید، چون به گفته ی «ژانژاک» نفی خرد انسان بمثابه ی نفی حق اوست، آری، چگونه اندیشیدن و چگونه زیستن حق مسلم انسان است. «سخیداد هاتف» میگوید: من فکر میکنم که کفر و ایمان فقط دو تجربه ی انسانی اند و باز شناختن آن از همدیگر در تجربه های انسانی کار آسانی نیست. سی و پنج سال پیش که من کودک هشت ساله بودم، گروه کثیری ازمردان را با ریش تراشیده، نیکتای و کورتی/پتلون میدیدم و این هم چیزی عجیبی نبود، اما اکنون طرز پوشش آزاد و مدرن در کابل و در چشم شهریان آن، چیزی عجیب وغریبییست. اگر یک سفر مثلن از کوته سنگی تا پل باغ عمومی داشته باشید، به ندرت میتوان مردی را با لباس مدرن و ریش تراشیده دید. زنان میگویند: اگر یک زن بخواهد با طرز پوشش آزاد و مدرن در شهر بگردد، باید حداقل مورد سرزنش نگاه های وحشی و ملامتگر مردان ریش درازی که لنگی و پتو به سر و بر دارند، قرار گیرد. در شهر کابل، اکثریت مطلق مردان را با ریشهای بلند و نا مرتب، شلوار/ قمیس، واسکت، پتو و لنگی دیدم.طرز پوشش آرسته و پیشرفته از طرز تفکر آرسته و پیشرفته نمایندگی میکند، اینطور نیست؟ 

         

 

.     

 

 

 

+ نوشته شده در  Mon 17 Oct 2011ساعت 10:24  توسط nabi afzali  |